|
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم یک ماشین حساب بردار و مقدار تقریبی تمام خیمه های دنیا را منهای مقدار تقریبی خیمه های عرفات کن ... چندتا می ماند ؟ هرچند تا که ماند ، من می گویم احتمال وجود خیمه ی مولا در عرفات صد در صد می شود ! ما خیلی بیشتر از قبل راه خیمه ی امام را گم کرده ایم ... شما را جان عزیزتان ، بیایید کاری کنیم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + می دانی که زیاد به نداشته هایم حسرت نمی برم . باشد و داشته باشم ،که خب بوده ، نباشد و نداشته باشم هم که... خب نیست دیگر ! ولی این یکی را نمی شود بی خیال شد هیچ رقمه ! اصلا هر کاری که می کنم دلم راضی نمی شود که از خواسته اش بگذرد. خودت می دانی که داشتن هیچ چیز در زندگی ام را بیشتر از "این" از تو نخواسته ام ... اصلا نگاهم که از پشت ویترین تلویزیون به اینجا می خورد ، دلم قنج می رود برای داشتنش ! خودمانیم ها ! سنگ تمام گذاشتی در دادن عزت و زیبایی و دلربایی یه این تکه از زمین ! خلاصه که خداوند ، من "این" را می خواهم ! شده روبه رویت پا به زمین بکوبم و بر خواسته ام اصرار کنم، این کار را می کنم ! خودت گفتی برای اجابت باید پافشاری کرد . آنقدر می گویم و می گویم و می گویم تا ... می دانم که می شنوی ، تا مستجابم کنی خداوند ... من به هر قیمتی که شده باید مُحرم خانه ی تو شوم ، باید تو بایستی آن وسط و من مثل پروانه دورت بگردم ... اما این روزها ... عرفه که می رسد ... خیمه های سفید عرفات را می شناسی ؟ می گویند تمام فلسقه ی حج ، دیدن امام است و بس ... عرفه که می رسد ... داستان زُهیر را شنیده ای ؟ ... این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست ... عرفه که می رسد من دلم برای تمام خیمه های دنیا تنگ می شود ... می دانی که عاشق داستان زُهیرم ... بارها و بارها خوانده ام و هر بار دلتنگ تر از قبل به حالِ عاشورایی زُهیر حسرت می برم ... کاش من هم میان همه ی تردید های روزمره ام ، دعوت می شدم ... کاش یکی می آمد و مرا به خیمه ی "او" می برد ... عرفه که می رسد ، من غرق ِ دلتنگی ام خداوند ... + سرت را درد نمی آورم ، چند وقتی ست که ... فکر نکنی نظرم عوض شد ها ! یک وقت نگویی هوا و هوس جوانی ست ها ! نه جان ِ من ... چند وقتی ست که هرکاری می کنم و هر چه می شنوم و هر دستی که بالا می آورم و هر اشکی که برای خودم و خودت می ریزم ، نام حسین (ع) به پیوست اش می رسد ... ساقی می گفت : عاشقی ... بین خودمان بماند ، ولی تازه فهمیدم مجنون صحرا گرد یعنی چه ؟ حالا اینکه چطور ، بماند ...خداوند ناراحت نشوی ها ! اما من تا به حال دلم برای خانه ی تو هم اینطور نلرزیده بود ، فقط پر می کشید و می رفت تا ناودان بارانی خانه ات ، تا گنبد خضرا ی رسول ... اما نمی دانم چرا این روزها دلم پر می کشد برای کربلا که هیچ ، چنان لرزه ای به تنم می افتد که ... حالا ، امشب آمده ام که بخواهم ... شب نیایش است دیگر ... گنه کارم خدا ... بیشتر از آنچه فکرش را کنم ، ولی ... اول کربلایی ام کن ، بعد مُحرم مسجد الحرام ... پ.ن : قربان تا غدیرتان پر از عطر خدا ... دعایم کنید ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم روی تخته با ماژیک سبز می نویسد: انـتـظـار : چشم به راه بودن برای ظهور واپسین ذخیره ی الهی و آماده شدن برای یاری او در برپایی حکومت عدل و قسط ... منتظران ، زمینه ساز قیام مـهـدی (عج) اند ... بعد رو می کند به طرف ما و آرام می گوید : چـقـدر مـنـتظـری ... ؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم از باغ میبرند چراغانیات کنند تا کاج جشنهای زمستانیات کنند پوشاندهاند "صبح" تو را ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانیات کنند یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست از نقطهای بترس ، که شیطانیات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه است که قربانیات کنند فاضل نظری
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + 3 جا در این کشور هست که من با دیدنشان دلم بدجور می لرزد ! اولی سمت چپ سقاخانه است ، جایی که هم پنجره فولاد پیدا باشد و هم گنبد نورانی ضامن ! دومی 10 متری ضریح است ، آنجا که از ایوان آیینه رد می شوم و پرده کنار می رود و در پلک بهم زدنی سلام می دهم بر دختر باب الحوائج . سومی هم ... سومی هم همین جاست ! جایی که همه ی چشمانم پر از چشم به راهی می شود و هیچ برای گفتن ندارم ! دقیقا روبه روی گنبد فیروزه ای منجی (عج). + پیامکش که به دستم رسید کلی هوایی شدم ، دلم پر کشید تا هرجا که نمی توان با پای ِ تن رفت ! جایی که همیشه ی خدا دلم را آنجا جا می گذارم ! ... طفره می روی دختر ! حرف دل بزن ! هیچ ... پرواز را بیاموز عزیز ! باید کبوتر شد و دل به آسمانِ جان داد و کبوترانه نفس کشید ... آسمان فرصت پرواز بلند است ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی ... + السلام علیک یا ابالحسن ،السلطان یا علی بن موسی الرضا (ع) ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم بگذار همین اول اعتراف کنم که : دوسـتـت دارم ... خیلی خیلی خیلی زیاد ... تو را که خنده هایت ساده است ، قهوه هایت تلخه تلخ است و ... قلبت دوست داشتنی ست ... یک اعتراف دیگر هم دارم نازنین : به تو بدهکارم! همه ی خنده های معوقه را ، همه ی بوسه های با تاخیر را و تمام خلوت های تاریک دو نفره را ... تا اکنون ، تا همیشه و تا انتها : دوسـتـت دارم خیلی خیلی خیلی زیاد ! فریمای قلبم ، همنشین کودکی ام تا هنوز ... تـولـدت مـبــارک ... پ.ن 1 : کم کاری و تاخیر در سر زدن به شما خوبان را ، بگذارید پای یک دنیا کار و خستگی چند برابر و نبودن حتی یک نانو وقت اضافه !! پ.ن 2 : از عزیزانی که در زمینه "شبکه های عصبی مصنوعی" تخصص دارند یا حداقل منبع پر قدرتی در این حیطه می شناسند ، تقاضای کمک شدید دارم ! خیر دنیا و آخرت را ببینید ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم همسایه سایه ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی تنها دلیل اینکه من اینجایی ام تویی هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا بی اختیار سمت حرم میکشد مرا با شور شهر فاصله دارم کنار تو احساس وصل میکند آدم کنار تو حالی نگفتنی به دلم دست میدهد در هر نماز مسجد اعظم کنار تو با زمزم نگاه دمادم هزار شمع روشن کننند هاجر و مریم کنار تو تا آسمان خویش مرا با خودت ببر از آفتاب رد شده شبنم کنار تو در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست خونین تر است ماه محرم کنار تو مادر کنار صحن شما تربیت شدیم داریم افتخار که همشهری ات شدیم ما با تو در پناه تو آرام می شویم وقتی که با ملائکه همگام می شویم بانو ! تمام کشور ما خاک زیر پات مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست باران میان مرمر آیینه دیدنیست این صحنه در برابر ایینه دیدنیست مرغ خیال سمت حریمت پریده است یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قم ایم جاروکشان خواهر خورشید هشتم ایم اعجاز این ضریح که همواره بی حد است چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است من روی حرف های خود اصرار میکنم در مثنوی و در غزل اقرار میکنم ما در کنار دختر موسی نشسته ایم عمریست محو او به تماشا نشسته ایم اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم قم سالهاست با نفسش زنده مانده است باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان من هم دلیل حسرت افلاک می شوم روزی که زیر پای شما خاک می شوم... شاعر : سید حمیدرضا برقعی پ.ن 1 : نیمه ی رمضان هر سال که می شود می رود زیارت فاطمه معصومه (س) .می گوید : لیاقت دیدن بقیع و زیارت کریم اهل بیت ، امام حسن (ع) را اگر نداریم ، به زیارت کریمه ی اهل بیت می رویم ... پ.ن 2 : من که اینجا در جوار شما نفس می کشم ، زیارتت را جز قسمت و طلبیده شدن نمی دانم . برای زیارتت مرا بطلب بی بی جان ... پ.ن 3 : نزدیک اذان است بی بی جان ! خدا می داند که من چه لحظه های ناب و عاشقانه ای داشته ام موقع اذان در حرمت ... پ.ن ۴: روز دختران را هم به تمام دختران آب و آیینه ، تبریک می گویم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + می آید دنبالم . بعد از مدتها خانه نشینی ، دل می دهم به شبهای روشن این شهر و تا می توانم از پنجره ی ماشین ،هوای پاییزی را نفس می کشم . دستم را می گیرد ، قدم به قدم مرا تاتی تاتی می کند تا راه بیافتم ! یکریز هم خواهش می کند که : بخند دیگه !! ... چقدر دلم برای راه رفتن و خنده هایم البته ، تنگ شده بود ! + هوای خنک و عاشقانه ی پاییز که به سرم می خورد یادم می رود تمام همه را ! یادم می رود چند روز پیش را که در اورژانس بیمارستان فارغ از درد خودم ، با زمزمه های مادر آن پسرک نیمه جان ، یا ابالفضل می گفتم و اشک می ریختم برای شفای پسرک ... یادم می رود زمین خوردنم را ، یادم می رود قیافه ی آن راننده ی رنگ پریده را ، جیغ زدنم را . یادم می رود چشمان نگران همه را ... اما یادم می ماند که چقدر ناسپاس بودم قبل ترها و حالا خدا را به خاطر مویرگ به مویرگ و سلول به سلول بدنم ، شاکرم ... یادم می ماند لطف خدا را . هوای پاییزی که به سرم می خورد بستنی شکلاتی را دستم می دهد و سر کیف می آیم بدجور ... من عاشق این پاییزم ... + این روزها که همه سعی می کنند زیر بغلم را بگیرند تا بتوانم راه بروم ، تازه می فهمم چند نفر در این دنیا هستند که طاقت زمین خوردنم را ندارند ! این روزها که همه سعی می کنند کمکم کنند تا سرپا شوم ، می فهمم که چــقــدر ... دوستـم دارند ... + یا علی می گویم و ... راه می روم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + همه ی 00:00 های عاشقی عالم به فدای یک لحظه ی آمدنت ؛ مهدی جان ... + باز این پاییز رسید و دل من غرق بهانه های گاه و بی گاه شد . امشب نمی دانم دلم چه اش شده است؟ می دانی ؟ بدجور گرفته ... این بدجور یعنی خیلی به شدت ... رفته بودم دیدنش ، تازه از زیارت علی بن موسی الرضا (ع) برگشته بود. از آنهایی ست که دوست داری کل کارهای روزانه ات را رها کنی و بنشینی و مات ِ صورتش شوی تا برایت حرف بزند و تو آرام شوی ... می گفت آنجا که بوده امام زمان (عج) را حس می کرده ... افسوس می خورد ... می دانی برای چه ؟ می گفت این آدم ها برای رفتن ِ امام ، که دیگر وجودش بین ما نیست این طور عاشقانه به پابوس می آیند اما ... اما نمی دانست چرا یادمان نمی آید که ما یک امام حی و زنده داریم که دلش بدجور برای ما می تپد ... دلم بدجور بغض کرده ... چرا ؟ دروغ که نداریم ... من به شدت کمبود چیزی را در زندگی ام حس می کنم ! خدایا ... من دلم می خواهد یک عزتمند واقعی ، یک سرور ، یک مولا ، از مقابلم رد شود و من همه ی جانم بمیرد از کیف ِ دیدنش ... تو فکر می کنی وقتی بیاید ، می شود مقابلش زانو زد و به اندازه ی تمام سالهای نبودنش زجه زد و او هم از سر ترحم دست نوازش بر سر ما کشد ؟ چه حسی دارد تجربه ی این حس زیبای ترحم ؟ ... شما که می دانید ، دلتنگ که شوم ، بهانه گیر می شوم ... حالا هم دلم تنگ است ... خداوند ، دل ِ من به شدت تنگ است ... کجاییم ما ؟ چرا نمی شناسیم زمان ظهورش را ؟ چرا دعا نمی کنیم فرجش را ؟ همه ی وجودم آتش می گیرد وقتی یاد صحنه ای می افتم که می گویند حضرت پرده ی کعبه را می گیرد و اشک می ریزد برای فرجش ... دلم برای محرم به شدت تنگ شده است . برای شب عاشورا تا خودم را مثل هرسال بگذارم جای زهیر و به حال جامانده ی خودم اشک بریزم ... دلم برای رمضان هم تنگ شد ... دلم برای نورباران نیمه ی شعبان ، برای جان دوباره ی زمین ، برای کمی تازگی نفس ، دلم برای همه ی خوب ها و خوبی ها تنگ شد ... کجاست آن یگانه منجی عالم که با دیدنش تمام غصه های دل را از یاد برم ؟ حالم خراب است خدا ... می گذاری تا سحر ، روی شانه هایت اشک بریزم ... ؟ پ.ن 1: تا آمدم بهانه هایم را پست بزنم ، پیامک داد که : صبح می یایی بریم حرم برای ندبه ...!!! پ.ن 2 : چه می کنی یا این دل و حال ِ خراب من ، خداوند ... ؟؟
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + از مسجد که بیرون آمدیم ، میان شلوغی و ازدحام جمعیت ، فریاد می زد : انشاالله سال ِ دیگه پشت سر ِ آقـــا نماز بخونیم ... ... و من دلم تا خود ِ تـــو ، پر کشید مولا ... + فرقی نمی کند رمضان ! تمام شوی ، وداع گویی و به اندازه ی ماه ها ، باز هم از ما دور شوی که ما هنوز هم در حسرت دیدار رخ ِ یار مانده ایم ... تو تمام می شوی و من ... سینه ام هنوز هم از تپش لیله القدرت می سوزد ... و دلتنگی ام بی شمار است برای تمام لحظاتی که ستاره های سحری ، مرا در امتداد لـبـخـنـد خــــدا می نشاندند ... به خدا می سپارمت رمضان ، که برمی گردی ... که اگر مقلب ِ رمضانی ِ قلب من بخواهد ، برمی گردم رمـضان ... + دو رکعت نماز شکر ِ بـاران _ برای تو که خود ِ رحمتی _ به جا می آورم ، الله اکبر ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم دیده بگشا یا علی (ع) ... که از تو برایمان فقط سیاه کردن تمام پرچم های شهر مانده و اندکی اشک برای ... کاسه های زندگی مان هنوز هم ... هنوز هم در حسرت اندکی مردانگی مانده اند ... و یتیمان این خاک هنوز ... هنوز از غم بی پدری می گریند و کسی نیست تا ... دیده بگشا یا علی (ع) ... که هستی و فضایمان محتاج قطره ای باران ... قطره ای باران است برای تازگی ایمان از دست رفته مان ... که کسی دیگر " آیه ی میثاق " را به یاد ندارد و طاقچه ی دل های غبارزده مان خالی ِ خالی ... خالی از معنای "...و الیه الراجعون" است ... دیده بگشا یا علی (ع) ... که اینجا کسی مرد نیست و قرن هاست ... قرن هاست که همه ی عالم در انتظار 313 مرد است ... اینجا چاهی نیست ... چاهی نیست که غربتش را با تنها مرد عالم قسمت کند ... و نخلستان های انتظارمان هنوز هم ... هنوز هم تهی از برکت ِ ظهور است ... دیده بگشا یا علی (ع) ... که زمین و زمان تشنه ی سخاوت دستان توست ... و لیله القدر ِ افکارمان سالهاست ... سالهاست که به خواب ابدی فرو رفته است ... لاله هایمان سوخته اند و یگانه لیلای عالم چون تو ... چون تو مـاه ِ غریبستان ِ غفلت ماست ... دیده بگشا یا علی (غ) ... که من در عطش ِ ترحم مردانه ی تو به این کویر خالی از تو ، می سوزم ... دیده بگشا ... ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + خدایا ! تو را پرستش نکردم به طمع بهشتت و از ترس جهنمت . بلکه تو را چون شایسته ی نیایش و پرستیدن دیدم ، پرستش کردم ... امیرمومنان حضرت علی (ع) خداوند ! من و تاریخ گواهی می دهیم که در گوش جان ِ امین ، نجوا کردی ... اِنَ الذینَ امَنوُ وَ عَمِلُ الصالِحات ... آنان که ایمان آوردند و نیکوکار شدند ... به زودی به بهشت در آورید ... و اتگار امید به آرزوی بهشت ، ایـمـــــانـم را نیکو کرد و من را انگار ، نیکوکار ... اما خداوند ، من و قلب و تپش های هماره اش ، نه به طمع فردوس و پردیس ، با همه ی شجر و نهر و کیف اش ، که به جهت ِ تو و دیدار و وصال ، نقشه ی پر پیچ و خم بی گناهی پیش رو گرفتیم و دل به جاده و پیمودن سپردیم ... اگر گوشه ی چشمم به بهشت است ، به سایه ی رحمتی ست که در گوشِ زمانم وعده کرده ای ... و به سایه ی رحمت خود در آوردی ... که آرامــش ، در سایه ی آن سایه می اندیشد ... خداوند ! نزدیکتر از ... منبع : سمت خدا
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم خداوند ! یادت هست روزگار تمایز من و گِـل را ...؟ خاطرم نیست اول من خندیدم یا تو ؟ خندیدی و احسنت گفتی و من گمان بردم که به من ... چه کوچک اندیشیدم ! و کوچکی ام خیال کرد که با شیطانِ کوچک درخور تر است تا خداوند بزرگ ... غافل از روحی که در من دمیدی خداوند ... و گام هایم که دست رد به سینه ی گام های ابلیس نزد و تا تبعید زمین ، هـمـقـدم شدیم ... آه ، خداوند ... خداوند ... چه شد که میان من و بهشت ... نه ، بهشت نه ، چه شد که میان من و تو ... فاصله افتاد ...؟ و تنها ... و تنها چیزی دلگرمم می کند ... چیزی که با خود نیاورده ام ... شکر ... شکر ... دلم ... دلم پیش تو جا مانده ... خداوند ... نزدیکتر از ... منبع : سمت خدا پ.ن : این تصویر را حتما ببیند .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم خداوند ! نمی دانم پیش از تصویر شدنم ، آنقدر قابل و ارزش بوده ام که در تصور تو ... پیدا بوده باشم ؟ و یا در دم که تصورم کردی ، تصویر شده ام ... هر چه هست ، گاهی که نقش می زدی و صورتم می کردی را عاشقانه ... عاشقانه دوست دارم ... تصور کودکانه می گوید که چه زیباست دستان نگارنده ی تو ... در بطن تاریک مادر که می نگارندم ...حال آنکه خداوند ، عالم اراده ی تو چه روشن بوده است ، در لحظه ی خلقتم ... و من با این همه زشتی که همراه خویش کرده ام ، چه زیبا بوده ام ، آنگاه که قلم به آفــریـن تو بر بوم خلقت صورتم کرد ... و چه کسی خواهد بود ، چه کسی خواهد بود خداوند ... هیچ هیچ ... که بتواند جز تو در دانایی و توانایی خود ، بد گِـلی هایم را بزداید ... و دوباره همان ریبا و خوش گِـل باشم ... که تو ، که دستان تو ... صورتم کرد ... خداوند ! ای نزدیکتر از .... منبع: سمت خدا
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم رمضان ات که می رسد ، تازه می فهمم حتما باید اجبار بالای سرم باشد تا خوب ِ درگاه تو شوم . تازه می فهمم باید خوب بودن را برایم واجب کنی تا به آن عهد باطنی برگردم ... آنچه که معلوم است تعداد بی شمار "نهی" هاست ! دروغ نگو ، غیبت نکن ، بد نبین ، بد نشنو ، بد نگو ... در یک کلام : بد نباش ! چه راحت نوشتم "بد نباش" ! ... خدای من ، بد نبودن سخت است ؟ شاید آنقدر سخت که برای تمرینش یک شب نه ، دو شب نه ، که 30 شب را واجب کرده ای... بد نبودن سخت هم اگر باشد ، تا تو خدای منی ، جا برای تمرین هست ... تا وقتی تو "تــواب" ی ، راه برای بازگشت هست . تا وقتی تو "سـتـار" ی ، حتما جا برای گناه هست ! گاهی فکر می کنم که چرا دوباره دعوت ام می کنی ؟ چرا دست از سر این بنده ی عاصی گنهکارت برنمی داری ؟! تو چه صبوری ... تو چه لطیفی ... اصلا تا وقتی تو "صـبـور" ی ... ... گفتی حتی اگر صد بار توبه شکستی ، باز آ ... با تمام تکه های شکسته ی توبه هایم ، باز آمده ام خدای من ... خسته تر از همیشه ، افتاده تر از هر زمان ، با همه ی هر آنچه که نمی دانم ، با همه ی ذهن خسته و خسته و خسته ام ... شرمسارم ؛ که باز مجبورم از خوبی تو ، خوب شوم ... خدایی که همین جایی ، دعوتت را نخوانده ، می پذیرم ... مهمان ات می شوم ... نگاهی به من بیانداز ؛ من همان ام که تحویل سال را "یا مقلب القلوب" خواند ... ای تکان دهنده ی قلب ها ؛ رمضان امسال را ، ختم "یا مقلب القلوب" برداشته ام ... مقلب قلب من می شوی ؟ این 30 شب را اگر مهمان سفره ات شوم ؛ برای درد دل این بنده ات ، برای این درد دوری از تو ، برای این فراق و ... برای دغدغه ی روزهایم ، برای پیدا کردن نیمه ی گمشده ، چاره ای هست خوب ِ من ؟ 30 شب اگر مهمان کرمت ، مهمان جود و بخشش ات ، مهمان لطافتت شوم ؛ ای نزدیکتر از نزدیک ، مهمان دلم می شوی ؟ پ.ن 1 : رمضان امسال ، ختم قرآنی اگر برداشته اید ، به نیت سلامتی و تعجیل در فرج بهانه ی رویش نرگس ها باشد ... پ.ن 2 : این شبها قبل از افطار ، از شبکه ی اول ، میهمان "این شب ها" شوید ... پ.ن 3 : در جوار کریمه ی اهل بیت ، دعاگوی خیرتان هستم . به حرمت دلهای پاکتان، برای این من ِ جامانده ، دعا کنید ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم حق داری از بین این گزینه ها یکی را انتخاب کنی برای نوشتن ! من ؛ گزینه ی "هـیـــچــکدام" ام !! یکبار هم که شده به افتخار لـیـلی ات ، علامت تعجب شو !! قصه فقط "مـن" را کم دارد ! در عوض تا بخواهی ، "تــو " هست !! برای نوشته نشدن آماده ام ! فقط بگذار تکرار کنم : من ؛ گزینه ی "هـیـــچــکدام " ام !! آآآآآی ، همــــــــــــه !! دلم بــهــار دلنشین می خواهد ... می شود مجنون را به نان و نمک قسم داد ... ؟! پ.ن : فکر تنهایی این قلب مرا هــــیــــچ مکن ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم نیمه ی شعبان که می شود ، دلم به تپش می افتد. دلم مژده می گیرد هر ساعت و لحظه اش را . نیمه ی شعبان که می شود ، با تمام نواهای عاشقانه ی " آقـا بـیـــا " ، دلم غرق احساس می شود ، غرق امید ... دلم انگار عاشقانه تر ، انتظار را هجی می کند . ... نیمه ی شعبان که می رود ، دلم تنگ تر می شود . دلم غریبانه تر دم مسیحایی را طلب می کند ... نیمه ی شعبان که می رود ، دلم بدجور به حال خودش زار می زند ... این بار هم نشد ... منتظرم ، هنوز ... با تمام غربت دل بی قرارم ... پ.ن : نمی دانم چه کرده ام که امسال برای اولین بار ، هم جمعه ی میلاد جمکران قسمتم شد و هم اولین سه شنبه ی بعد از میلاد . خدا را به اندازه ی تمام بزرگی اش شکــــــر ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم وارث صورت و سیرت محمد (ص) ؛ کشتی نجات طوفان عصر غفـلت ؛ مهدی جان ... امروز همه ی واژه های تکراری انتظار را جمع کرده ام . به وسعت دلتنگی تمام جمعه هایی که نشستم ، اما نیامدی ... نیامدی مولا ... من اینجا در این فریبستان غفلت ، خیلی به تو نیازمندم. صدایم را می شنوی ؟ من از قعر عصر انسانیت برباد رفته با تو حرف می زنم. از انتهای دلتنگی ، از غیبت ، از غفلت ، از نبودنت مولا ... در دفتر انتظارم ، چقدر نوشتم کجایی مولا ؟ چقدر لرزیدم از ترس غفلت ؟ چقدر اشک ریختم از غربت ؟ من دقیقا اینجایم ، در این فریبستان غفلت ، تو کجایی مولا ؟ تو کجایی جان عالم به فدایت ؟ می شود که بیایی ؟ چه زیبا روز میلادت با جمعه ی دلتنگی گره خورد . می شود که بیایی ؟ به ندبه هایمان قسم ، همه ی جمعه های عالم فدایت می شوند اگر بیایی ... تمام تنم یخ زده مولا ، خون در رگهایم هست ، اما روان نیست . صدا در گلویم هست ، اما رسا نیست . هق هق روزهای تنهایی ، امان بریده اند از من . ستاره های دلتنگی آویزه ی هر غروب جمعه ام شده اند . کجایی مولا ؟ صدایم را می شنوی ؟ من تو را گم کرده ام . می ترسم ... به خودت قسم ، می ترسم ... من عبد ضعیفم ، ذلیل، حقیر ، مسکین ، مستکین ... پیغامم را به خدای ات می رسانی ؟ بگو: لای الامور الیک اشکوا ، و لما اضج و ابکی ... بگو برای کدامیک از آنها گریه کنم ؟ مولا جان ، قسم اش بده به صفاتی که فقط شایسته ی الله است ، بگو به فریادم برس ، بگو فریاد رسی ، کشتی نجاتی ، بگو تو را ... بگو تو را برایمان بفرستد ... بهانه ی بقای زمین ، یوسف زهرا (س) ؛ من بادیه نشین عصر غفلتم ... تو که حاضری ، من روی ماندن ندارم ... من غائبم مولا ، من جامانده ام به خدا ، تو برایمان دعا کن ، تو برایمان "الهی عظم البلا ..." بخوان ، تو خدا را به حق محمد(ص) و علی (ع) قسم بده ، تو الغوث الغوث کن ، تو فریاد رس خواه ، تو فریاد رس شو ، تو بیا مولا ... خوب ترین خوب عالم ، چیزی به اذان صبح نمانده است، دستهایت را بالا ببر ، روسیاهم ، تو دستهایت را بلند کن مولا ، عم یجیب لبهای تو چیز دیگری ست . خریدار دارد به خدا . برایمان دعا کن ، عم یجیب بخوان و دعا کن برای اهالی این فریبستان غفلت . برایمان فرج بخواه ، گشایش ، برایمان خودت را بخواه ، ظهورت را ، آمدنت را ... به واژه ی "امید" قسم ، به انتظار قسم که سبزترین جمعه ی تاریخ می شود امروز ، اگر بیایی ... العجل مولا ... دلنوشت : - بک یا الله ... - یا صبور ، صبوری شایسته ی ذات توست ، یا ما را به سرمنزل وصال برسان ، یا از صبر خودت بر ما بباران ... - یا الله ، بحق انتظار مهدی (عج) ، عم یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السو - السلام علیک یا صاحب الزمان ، یا سفینه النجاه ، ادرکنی ، اغثنی ، العجل ، الساعه ... - اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم مونس لحظه های تنهایی زمین ؛ اینجا که من هستم ، در این شهر خدایی ، موسم بهار نزدیک است و شور و شوق و عشق و دلدادگی و انتظار همسایه ی دیوار به دیوار همند. حالا تو ، برای آمدنت دعا کن ، برای سبز آمدنت برای این شوقی که به جانمان می افتد / که به جانمان می اندازی که تو ... خواهی آمد ... ماه به نیمه نزدیک می شود و وعده ی منت نهادن بر مستضعفان زمین ، نزدیکتر ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم مولای من : ما لایق عشق تو نبودیم ، خدا خواست ... که مجنون تو باشیم و به صحرا بنشینیم ... پ.ن : چند روز دیگر آسمان به تماشای زمین می نشیند ، فرشته ها مست می شوند از عطر سیب و خدا بار دیگر لبخند می زند بر احسن الخالقین بودنش ... اعیاد پر برکت شعبانیه پیشاپیش مبارک . التماس دعا ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم گفتی بخوان ! خواندن نمی دانستم . تو مرا مبعوث می خواستی ، برانگیخته ، رسول اقلیم کوچک خودم ، اما ... حرایی نبود که بشود مرا در آن برانگیخت ! رفتم تا خواندن بیاموزم ... اما... پیامبری نبود که به خاطرم سالها که نه ، بلکه چند روز منتظر بماند ... میان عصر غفلت ، زاده شدم و خواندن آموختم ... تو مرا مبعوث می خواهی، برانگیخته ، رسول اقلیم کوچک خودم ، و من با آنکه خواندن می دانم روزهاست ، سالهاست که به نام آنکه مرا آفــریـد ، هـــیـــچ نمی خوانم .... پ.ن 1: قاصد آینه های زلال را "رحمه للعالمین" خوانده اند . باور کنیم که برای من و تویی که زاده ی عصر غفلتیم ، هیچ الگویی برتر و در دسترس تر از رحمت عالمیان نیست ... پ.ن 2 : امشب زمین را گلباران می کنند برای قدوم جبرئیل . زمین را به آسمان می دوزند برای نزول کلام الله و دعا را تا ملکوت می برند برای اجابت به درگاه خدا ... ملتمس دعای خیرتان ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم یکسال پیش همین موقع ، دم دم های غروب ، یادت هست با من چه کردی ؟! هیچ ... بازی بازی پرم دادی جدی جدی پریدم ... به همین سادگی ، آرام دل بی قرارم ... دلنوشت : - بکَ یا الله ... - درهای مسجد را محکم بسته بودند ، مثل دروازه های بهشت...! آن داخل ، بهشت را نفس می کشیدند ، این بیرون برای فرار از هوای آلوده ی این روزها ، ماسک می زدند ... !! - غروب سوم اعتکاف ، حتی از غروب جمعه هم دلگیرتر است ... جمعه ها دلتنگی برای آنکه باز هم نرسیدی ، اینجا دلتنگ می شوی برای آنکه رسیده ای و ... حالا مجبوری بار سفر ببندی ... - لحظه ها، لحظه های نابی است برای آنکه امسال معتکف شد. خیال کن که در ِ قفس ات را بی هوا باز کنند . لحظه ای ماتی ! اما بعد تا آنجا که می توانی پرواز می کنی ... پر پروازت تا دل آسمان می رسد ، تا همه ی سفیدی ها ، تا همه ی رهایی ها ، تا خـــود خــــدا ... - همه ی این یکسال ، تمام سعی ام را کرده ام تا همچنان معتکف بمانم ... لحظه به لحظه و ساعت به ساعت همه ی این روزها با تمام وجودم حس کرده ام که : بهای به دست آوردن قشنگ ترین چیزهایی که خــدا می خواهد ، از دست دادن قشنگ ترین چیزهایی که تو می خواهی ... با این تفاوت که قشنگ ترین هایی که خدا می خواهد ، خیلی خیلی خیلی قشنگ تر از قشنگ ترین هایی است که تو می خواهی ... - این تمام جسارت و البته دلیل من برای "عوض شدن" بود ... ! - همین ... پ.ن: لطفا به این وبلاگ سر بزنید و در صورت تمایل لینک کنید : http://gharargahe-ghalam.blogfa.com
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم دور افتاده ام یا صاحب الزمان ؛ ادرکنی ، اغثنی ، پ.ن : 1443 سال از نزول قرآن بر این زمین خشک و بی روح می گذرد . من یا تو فرقی نمی کند ، حق این 14 قرن نزول کلام الله را چطور ادا کرده ایم ... ؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم تو فکر می کنی چرا خداوند ، به طور خیلی خیلی و کاملا اتفاقی "بعضی ها" را سر راه زندگی ات قرار می دهد ؟! 1) برای آنکه پند بگیریم ! 2) برای آنکه فقط نگاه کنیم ! 3) برای آنکه عاشق شویم ... 4) برای آنکه با لحظه لحظه ی بودنشان زندگی کنیم ... 5) یا ... ؟ پ.ن : می دانم که هیچ کس در انجام آنچه خواست خداست ، شکست نخواهد خورد ، اما دلم دنیایی را می خواهد که آن قدر بزرگ باشد که بعد از هر بار "خـداحـافــظ" ، احتمال دوباره دیدن ها کاملاً منتفی باشد ... !!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ... لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد . ساده ، بی تاب ، بی تب ... خدا گفت : اما من تب و تابم . بی من می میری ... لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ! پایان قصه ام را عوض می کنی ؟ خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام . تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟ لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد . خدا خندید ... لیلی نام تمام دختران زمین است/ عرفان نظر آهاری دلنوشت : 14 خرداد مرا یاد - هیچ - خاطره ای نمی اندازد ... ! اما ... دلتنگی ام را از اینی که هست بیشتر می کند ... . . . در ره منـزل لـیـلی که خـطــرهـاست در آن سیاسی نوشت : لطفا- مثل من- به دست راستتان روبان سفید ببندید !! در مملکت اسلامی که سیاستمدارانش ، چشم در چشم ملت همدیگر را افشا می کنند ، جایی برای انتخاب من و تو نیست !دیشب برای من ، مرگ سیاست ایران بود ... !
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم خدایا ! من از آن زمان که شنیده ام : "محبوبمان ناشناس در میان ما می گردد و در همین فضا تنفس می کند و وقتی ظهور کند همگان می گویند که ما پیش از این او را دیده ایم " ، به همه سلام می کنم. شاید که لااقل پاسخی هر چند به ناشناس از او بشنوم . ای خدا ، تا کی ما ناشناسا بمانیم و او ناشناخته بماند... عجل لولیک الفرج ... مناجات-سید مهدی شجاعی
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم قصه را فراموش کن ! من با تو از روایت روزهای پر حادثه حرف خواهم زد ... چه ساده می گذریم از تمام هر آنچه که دلخوشی ست ... از لبخند ، از زندگی ، از یک نفس یاد خدا ... باید برویم ، شتابان به هر کجا که زندگی جاری ست ... به هر کجا که روح عشق ، سر ِ تپیدن دارد و فرشته ها همه شهرزادند برای قصه گویی روزهای زندگی... چشم هایمان را _اجبارا_ به مهمانی خاطرات ببریم . باید کمی بیشتر گم شویم ! در عکس هایی که نشان می دهند آینه ها هیچ دروغ نمی گویند. قانع شویم که رو در روی سیاهی بنشینیم و به روایت گری حادثه ها بخندیم حتی اگر هنوز هم بام شب سیاه است ! چه با شتاب می گذریم از حادثه های پررنگ روزهای بهار که چه بی نهایت سبزند ! یادمان هست ؟ که زمانی عاشق بودیم و عاشق مانده ایم ... تنها نمان ... خدای را در آغوش بگیر . بر شانه های آرام اش ، هق هق روزهای ماتم ات را سر بده و آرام ، به آرامش ات لبخند بزن ... خدایمان هنوز هم ، همچنان ، مثل همیشه ، همین نزدیکی ست ... پ.ن : خدا بی تقصیر است ! در پرونده ی نگاهمان تجدید نظر کنیم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم روحانیت را با "او" مقدس می دانستم. خوب و بد ، حلال و حرام را با "او" می شناختم. هر سال ، رویت هلال رمضان را از "او" مژده می گرفتم . حالا دلم برای زمین شور می زند که دگر دستی نیست که رو به آسمان ، باران طلب کند و روحی نیست که با بزرگی اش ، طراوت بگستراند و چشمی نیست که از گناه باز داردمان... او رفت ، او که "خوب ترین" بود و من باز هم در حسرت - از دست دادن- ماندم . به حال دلم گریه می کنم که ای کاش می شد دو رکعت نماز عشق به او اقتدا می کرد ... زمین ، "خوب ترینش" را به خاک خواهد سپرد ... خوش به حال آسمان ، که فردا مهمانی آسمانی دارد ... پ.ن : عروج ملکوتی حضرت آیت الله بهجت را ؛ به پیشگاه صاحب عصر (عج) و همشهری های عزیزم که روزگاری ست با نفسش زندگی می کنند ، تسلیت می گویم و از خدای مهربانم برای زمین این شهر ، صبر و بردباری می طلبم ... می دانم که فردا ، روز لرزش این زمین است ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم جان به فدای شال عزایت یابن الحسن (عج) کجا به صاحب مجلسی عزای مادر نشسته ای ؟ ای رها شده از این کوچه های تاریک در حوالی آسمان هم در و دیواری هست تا فریاد مظلومیت سر دهد ؟ کوچه های بی قرار ، در التهاب قدم هایت می سوزند و دیوارها ، زخمی تر از همیشه انتظار را می جویند مولا جان ... بیا که اینجا مشام ِ در و دیوار کوچه های عاشقی در پی یاس های نرگسانه ی تواند ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم صفحه را دوباره پاک می کنم . می گذارم خیالم خوش باشد به اینکه هنوز نخواندی . حرف ها را حبس می کنم و بغض کهنه را - دوباره - قورت می دهم ! مهم نیست ، تو هم باش یکی مثل بقیه ، که آمدند و گریه ام را دیدند و هیچ نگفتند و بر قامت شکسته ام دعا خواندند . امـــــا هنوز هم - مثل هیچ کس- ی ... نه گریه ام را دیده ای و نه قامت شکسته ام را . شاید به خاطر همین باشد که هنوز ... این روزها دعایم می کنی ؟! یا شاید مثل تمام آنها که عادتم دادند ، عبور می کنی از کنارم و می خوانی که چه قیافه ی آشنایی ؟!... نمی دانی چه درد ِ سخت ِ سنگینی می کشم این روزها ... همچنان زنده ام ، شکر ... خدای من ، هنوز هم بزرگ است . این روزها ... گاهی با خدا که حرف می زنم ، گریه ام می گیرد . آنقدر شکسته شده ام که دل خدا به رحم بیاید و نخوانده ، مهمان دلم شود ... شبها هم با تنهایی خوشم. خدا را از آن بالا پایین می کشم و روبه رویش عقده ی دل می گشایم . آرامم می کند ، برایم می خواند که لاخوف علیهم و لاهم یحزنون ... چقدر این جمله اش را دوست دارم حالا که برایم معنای لحظه به لحظه اش می شود. مسافر لحظه های بارانی و مصیبت خورده ی اردیبهشتم و شکر که این روزها باران می بارد . آسمان مال من است و فرقی ندارد کجا باشم ، انگار خدا هم طاقت دیدن اشکهایم را ندارد . این روزها... من بی قرارتر از طوفان نوح ام ... چه کنم که با همه ی غصه ام ، خدایی دارم که تمام ایمان من است ... پ.ن : گنهکارم ، قبول ، کاش می گفتی به کدام گناه مواخذه می شوم که این روزها || این چنین || دنبال کسی می گردم ... ؟!
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم چهارشنبه سوری سه سال پیش که مقصد نهایی آبستن ذهن ما بود فکر نمی کردم با آوردنش ، روزی محکوم به فراموشی شوم ! حالا بعد از آنهمه روز که رفت و به خاطره ها پیوست می بینم که عجب تولدی کرد این ذهن آشفته ی ما ! از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان هر چه می کنم هیچ یادم نمی آید از روزهای اینجا را داشتن ...! پدرم می گفت آلزایمر زودرس دارم ها !! که باور می کرد ؟! خیالتان تخت ِ تخت ! هیچ که یادم نمی آید هیچ ، تازه برای دوباره به یاد آوردن _ احتمالی _ خاطراتش هم محاکمه می شوم !! این روزها ، سفارش شده ایم به زندگی مان بچسبیم !! آنقدر سخت ، سیریش این زندگی شده ام که ... ! مثل همیشه بگذریم ... با توام ، تو که در این 2 سال با منی ، چه تویی که برایم قلمی سبز آرزو داری و چه تو که به باد فراموشی سپردی مرا !! ممنونم که خواندی ام ، که می خوانی ام ( و من ... مقصد نهایی ام را با تمام وجود دوست دارم . تو هم مجبوری یا دوستش داشته باشی یا فراموشش کنی ... ! به همین سادگی ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم اینکه در دنیای واقعی دنبال کسی بگردی که با شعرهایش زندگی کرده ای ، کار ِ قشنگی است اما سخت ! در این شهر چند میلیونی ، نه نگاه کردن روی بیلبوردها به بهانه ی یافتن شب شعرش به نتیجه رسید و نه پیدا کردنش از روی چهره ی پاکش . اما در این دنیای مجازی چند میلیاردی ، خیلی اتفاقی در یکی از شبهای بارانی خدا ، با چند کلیک ساده پیدایش کردم. با خواندن دلنوشته های بی نظیرش باز هم خدا ثابت کرد که در لحظه های مبهم این روزها ، همچنان همین نزدیکی ست ... قلمش را _ بی نهایت _ دوست دارم ... سید بزرگوار ، همشهریِ عزیز ِ شاعر ِ با ذوق ِ با ایمانِ جوان ِ ما ... !
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم دریاب مولای من ! به همین سادگی عهدی که با تو بسته ام به نیمه رسید ! 50 جمکران است که دسته دسته دل به فراق ات نشانده ام . کجایی مولای خوب ِ من ؟ باور کن ... این روزها قلمم برای از تـــــو نوشتن بهانه می گیرد ! بس که نوشت می آیی و ... نیامدی ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم دل تنگم ، باز مثل همیشه ... حتی با آنکه اینجا باران می بارد ، ولی من دلم تنگ ِ چیزی ست . ساده است ، اینجا، میان دلم ، طرحی از بهشت را قاب گرفته ام . طرحی از پیچ و تاب آسمانی بر گنبد فیروزه ای ات را که بدجور هوایی ام می کند. می بینی ! این روزها به همین سادگی دلیل پیدا می کند دلتنگی هایم . طرحی از بهشت کنج دلت هست و من چه بی قرار ... راهی تا بهشت در برت هست و من چه ساکن ! حرف از تکرار طرحی قدیمی نیست ! حرف از رفتن است . حرف از عهدی عتیق ، همان که این سه شنبه ها می کشاندم تا دورها ، تا بهشت . نه با پای تن که با پای جان . خوب می دانی ... تو دلیل ِ رفتن ِ منی . با یک سلام حتی اگر شده ، جان می رسانم به اینجا. اینجا را که با هیچ عوض نمی کنم... حرف از توست ، از رفتن ِ من و آمدن تو ... کجایی ؟ نمی دانم ! کدامین گوشه نظاره گر دسته دسته دل نشسته ای که به سوی ات روانه می شود ؟ کجا ، زیر باران ِ عشق ، برایمان حدیث ِ اجابت می خوانی ... ؟ حرف از دلتنگی من است . از نبود ِ تو و غربت ِ این روزهای بی حادثه ... اشک می خواهم برای لحظات بی تـو بودنم . اینجا حرف از داغ ِ نبود ِ توست ، از تکرار روزهای سرد ِ بی تـو بودن . برق گنبد فیروزه ای ات ، اشک ِ شوق ِ لحظه های بی قرار من است ... مولای من ! جمکران ات را از من دریغ مدار ... پ.ن : کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست / در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم باریدی ... مثل همیشه ، وقتی منتظرت نبودم ، باریدی ... آمدی و قطره قطره مهمان ناخوانده ی پنجره شدی و جرعه جرعه زندگی ، نوش ِ تازگی ِ دوباره ام کردی ... تو که می آیی ، من ذوق زده از نزول رحمت ترانه خوان ِ آسمان ِ خیس شب ات می شوم ... باران ! تو را به اندازه ی آسمان شب دوست دارم ... و خالق ات را ، خالق ِ بهاری ِ تازگی ات را به اندازه ی ... ... قدری نیست ، پیمانه ام خالی از وسعت دوست داشتن است وقتی " او "به میان می آید ... ببار باران ، بیار تا نماز بارانم قضا نشود ببار باران ، ببار تا بندگی ام به وقت اضافه نکشد باران ! تو را به خالق ات قسم تازگی یک نفس بندگی را از من دریغ مکن ... دوست دارم بباری ... که من غرق احساسم وقتی تو می باری ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم مولای بهاری من چه شورانگیز آخرین جمعه ی دلتنگی سال به اولین روز بهار گره می خورد و چه زیباتر امسال ، روز میلادت با جمعه ی دلتنگی یکی می شود ... دست خودم نیست اما شوق آمدنت اینبار بیشتر از هر روز دیگر در من موج می زند . تو همین جایی ... همیشه ... با تو شب شکل یه رویاست چه رویایی شیرین تر از آسمان شب و قصه ی وصال یار ؟! می آیی مولای من ... به تازگی آسمان و به زیبایی بـهـار ... من میان سودای مستانه ی نرگس، تا همیشه منتظر آمدن بهار گونه ات می مانم . و با تو ، تا همیشه ... از انتظار می گویم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم با سرماخوردگی خالص صد در صدی و با یک ژاکت گرم نشسته ام اینجا و فکر می کنم که آخرین پست سال 87 را چه بنویسم ؟ زمین چقدر تند تند دور خورشید می چرخد ! به این فکر می کردم که اگر بتوانی با سرعت چرخش زمین یکی شوی ، آنوقت کهکشانی می شوی ! فکر کن ! فقط کافی ست که با چرخش زمین یکی شوی، آنوقت دستت تا ستاره ها هم خواهد رسید. من فکر می کنم زمین فقط در بهار می ایستد ! می ایستد تا عالمیان جانی تازه کنند و دوباره سرعت می گیرد. اصلا بهار ایستگاه اول و آخر زمین است. همه چیز که دوباره تازه شد و جان گرفت آنوقت آماده ی چرخش می شود. مثل همین حالا . درست است که این مردم بلای جان روزهای آخر سال شده اند و شهر دارد می ترکد از بس شلوغ است اما باور کن زمین هنوز راه نیوفتاده ! می دانی؟ این روزها بهار فرشته ی نجات زمین می شود . خوب که همه جا را سبز کرد و جان دوباره بخشید آنوقت گوش زمین را تیز می کند و تنازی اش را به رخ همه می کشد. زمین هم کیف می کند از اینکه صدای ریشه دادن ساقه ها و جاری شدن جویبارها و بیدار شدن نرگس ها را می شنود. زمین و بهار عاشق هم اند! به خاطر همین زمین فقط در بهار می ایستد. اصلا به خاطر همین ماهی ها توی این ُتنگ های تنگ بلور قرار می گیرند. به خاطر همین خدا همه را بیدار می کند . به خاطر همین لبخندها حراج می شوند ! آخر بهار فصل وصال است. وصال زمین و بهار . عاشق کشی بهار هم دیدنی است! به شوق هفت سین اش هم که شده ، همه را شاد میکند . به قول دوستی : "بهار اگر هیچ کاری هم بلد نباشد، همین که لبخند را روی لبان همه می آورد کلی کار است." اما بهار که بیکار نیست ، بهار ناز میکند برای زمین ! برای من ، برای تو ... بگذریم ... فردا موعد تحول احوالی دیگر است. قرار است مقلب القلوب که به هفت سین من سر زد ، ماهی کوچکم رو به قبله بایستد. فردا سیب سرخ هم در ظرف زلال آب خواهد چرخید و باز من می مانم و خاطراتی رفته و روزهایی تازه از راه رسیده ... خالق سبز ِ آسمان را شاکرم که سبز تر از همیشه به دلم بهار را بخشید ... می خواهمت معبود سبز ِ بهار ... پ.ن 1 : ایام را از شما مبارکباد . ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند . مبارک شمائید .(شمس تبریزی) پ.ن 2: تمام آن همه نرگسی را که پیشاپیش عیدی گرفتم، پیشکش هفت سین دلهایتان می کنم ... بهاری باشید ، سبز بمانید و سال نو مبارک ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم گنجشک های دلِ بابا ، دوباره بهانه ای شد برای نوشتنم. بهار نزدیک باشد یا نه فرقی نمی کند وقتی از من تا یک دل بهاری، به اندازه ی خواستن ِ من فاصله است. بهار آمدنی ست همچو نسیمی که بر روح می وزد و جانی تازه می کند و خدا این روزها به زمین و آسمانش بیدار باش کامل داده ، تا برای خاطر ِدل بنده اش همه جا بهار شود. پاییز گذشت، که بهار عشق بود و در پی اش زمستان و خواب مطلق تکه ای از زمین و حالا همه بیدارند. بیدار برای برپایی بهار. این 4 حرف ِ زنده ! دل من یا دل تو فرقی نمی کند وقتی همه از یک خالقیم. بهار که بیاید خدا دوباره لبخند می زند و تو هم سهمی داری از این شادی. چه گنجشک های دلت بیدار باشند و چه خواب ، خدا همیشه همین نزدیکی ست. منتظر لبخندت ، تا که به خود آیی و دوباره نفمه سر دهی که : این نیز بگذرد ... عمیق نفس بکش. بی تفاوت به هر آنچه که بر تو گذشته و هر آنچه که قرار است پیش آید. اینطور آسان تر جواب لبخند ِخدا را می دهی ... خدا برای برپایی بـهـار ِ دلت ، منتظر است ... پ.ن 1: کدام را دوست تر داری ؟ وقتی خدا فقط نگاهت می کند یا وقتی که خدا به روی ماهت لبخند می زند ؟ ... بیا دلیل لبخند بهاری ِخدا باشیم ، نه چیزی فقط برای نگاه کردن !! پ.ن 2: اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده شاید بهای رستگاری دنیا باشد تو فکر می کنی خورشید ابله است ؟ که این همه می گردد و از این زمین آبله گون روی برنمی گرداند ؟ شاید هنوز کسی هست که هر روز از رویای شفاف یک سیب بالا می رود و شیشه های مه گرفته ی دنیا را پاک می کند... شاید هنوز کسی هست که خوابهایش را برای هیچکس نگفته است ... حافظ موسوی
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم ای کاش ... همچون زلـیـخا حتی با چشمانی بی فروغ و ظاهری شکسته ، باز هم آواره ی کویت می شدیم . بر ما ببخش مولا ... که نه در غم هجرت ، چشمانمان بی فروغ شد و نه حتی جانمان فرسوده ، به دنبال گمگشته ای ... عشقی هم چون زلیخا نداریم که اگر داشتیم ، لایق ِ دیدار یوسف ِ زمان می شدیم ... اما تو ، یـوسـف من ... رسم عاشقی مان را نگه دار که پناهی جز تو و خدای ات نداریم ...
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم عجیب است قصه ی آغاز هایمان ... به دنبال تصویر مرهمی که بر زخم های دلت بنشانی ، به بهانه ی یافتن همدلی شاید ... هر چه که هست ، آغاز می کنی ... کیست که ادعا کند از همان آغاز ، پایان را می خواند ؟ آغاز ِ تو بهانه ای می شود برای عبور زمان و اینگونه رقم می خورد بازی روزگار ... این چرخ ِ گردون که تو را منزل به منزل التهاب می بخشد و آرام می کند ... شوق ِ ایستادن دنیا ، جان می بخشد به قدم هایت و تو شوق رسیدن داری بی آنکه بدانی هنوز در آغازی ... ماندنی ترین حادثه می شوی وقتی در این آغاز دل می بازی ... حالا احساست با کلمات بازی می کند و نوشته هایت با دلت ... و اینگونه نقش می بندی خاطرات زمان را . قلمت را در جوهر دلت فرو می بری و کیست که نداند هرچه از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند ؟ اینجا ، دنیا در دستان تو می ایستد ... نبض زمین کند می شود وقتی که دلتنگی ... وقتی که می خندی ، پای رفتن ِ ثانیه ها تند می شود برای ثبت لحظات شادی ... حالا ، آغازت قصه ای شده است برای دورها ... برای بعد ها ... برای دوباره دلتنگی ، دوباره شادی و دوباره عاشقی شاید ... و تو هنوز در آغازی ، همچنان که هنوز آغازی ست برای آفتاب ... نوشته های غرق ِ احساست ، می تابد بر این دیار زندگی ... و چه می دانی که قصه ی آغازت ، بهانه ای ست برای هر طلوع ِ من ؟ ... نرگس – 7/11/87 پ.ن 1 : فردا آخرین روز دومین 365 روز آغاز ِ دنیا وایسا ست ... تولد 2 سالگیش مبارک ... پ.ن 2 : کسی می داند اگر وبلاگ دنیا وایسا با حسنک وزیر اش نبود ، نیمی از این 190 پست ِ مقصد نهایی ، بهانه ای برای ثبت شدن نداشت ؟!
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم زمانی حالم زیاد خوب نبود و اینطور شد که پای صحبت های دوستم نشستم تا آرامم کند . برایم گفت . از اینکه ما در این زمانه ، تنها به امان خدا رها نشدیم . آرام که شدم ، برایم از زمان خلافت امامان گفت و اینکه چقدر مشکل گشا بوده اند. می گفت زمان خلافت هر یک از امامان ، برای هر مسلمان و غیر مسلمانی که مشکلی پیش می آمد ، نزد امام می رفت و از مشکل خود می گفت و امام هم تا آنجا که می شد ، مشکل را برطرف می کردند. می گفت اصلا مگر یکی از وظایف خلیفه ی مسلمین ، چیزی جز برآورده کردن حاجت مردم است ؟ فکر که کردم دیدم راست می گوید . امام ، امام است برای بنده های خدا . حجت خدا بر روی زمین ، خلیفه ی مردم ، زمامدار حکومت ، پس قطعا باید برای حل مشکل مردم می کوشید و از خدا طلب گشایش می کرد . مهم نبود که مشکل مادی بود یا چیز دیگری. حرف هایش زمانی برایم جالب شد که بحث رسید به عصر غیبت . می گفت مگر ما الان خلیفه نداریم ؟ مگر می شود زمین از حجت خدا خالی باشد ؟ ما حالا در دوره ی امام عصر (عج) زندگی می کنیم .آخرین خلیفه ی و حجت خدا بر روی زمین . می گفت فقط کافی است صدایش کنی . مشکلت را بگویی. مگر می شود حل نشود ؟ اصلا اگر به دست خلیفه ی مردم حل نشود پس ؟ فقط کافی ست بگویی ادرکنی یا صاحب زمان (عج) ... بازهم راست می گفت . ما حالا در عصری زندگی می کنیم که قرار است حکومتش به دست امام زمان (عج) برسد. به دست آخرین خلیفه . اگر مشکل من به دست رهبر، به دست حجت خدا حل نشود پس ؟ اصلا مگر می شود؟ از آن وقت به بعد به محض اینکه به مشکلی برمی خورم ، صدایش می کنم : ادرکنی یا صاحب زمان (عج) ... برایم مهم نیست که مشکلم در دم حل شود یا نه ، باور کنید هیچ برایم مهم نیست . قصد تظاهر ندارم ، اما نمی دانم چرا وقتی صدایش می کنم ، دلم پر از حسی می شود که هیچ وقت تجربه نکرده ام . آنوقت می فهمم که صدایم را شنیده ... همان رهبر من ، همان خلیفه ی زمان من . عصر غیبت ... بیشتر صدایش کنیم . همه ی زندگی ما به دست خلیفه ی خداست . نامه ی اعمالمان هر ساعت و لحظه ای در دست مولاست... دعای فرج را زیاد بخوانیم ، همین که بالای وبلاگ ام نوشته ام : اِلهی عَظُمَ البَلاءُ ... این گرفتاری عظیم ما فقط به دست حجت خدا ، به دست یوسف زهرا (س) ، قابل باز شدن است ... از یاد نبریم که نفس می کشیم ، لابه لای نفس های مولایمان ... پ.ن 1 : خدایا ، حافظ سلامتی آخرین حجت خود بر روی زمین باش و از باقیمانده ی زمان غیبتش ، صرف نظر بفرما ... پ.ن 2 : خدایا ، به دستان پدران ما قدرت ، به زندگی شان برکت و به طول عمرشان ، سلامتی کامل عطا فرما ... به حق رحمتت ... آمین ...
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم زمین ، بی جهت و با سرعتی غیر قابل برگشت می چرخد چنان که تو در من . سمت و سوی چرخش را فعلی باید که تصورش قابل درک. چه تقلایی می کند این بنده ات برای رهایی ! کمی سکوت و به شدت تاریکی.عاشق آسمان شب و رهایی. سیاهی مطلق و تو که لبخند می زنی به این تن ِ خسته که تازه رسیده ی ِ آرامش است. لحظه ای درنگ و دوباره تکرار . تکرار و سیاهی . چه بخواهم و چه نخواهم ،می پیچی در من همچون پیچکی بر روی پرچین . غرق ِ تو می شوم بی آنکه بدانم و چنان آرام که کودکی در آغوش مادر . چشمانم را عادت داده ام به تاریکی ،که تو عادتم داده ای به بودن. به زندگی برای عاشقی و البته این روزها ، خشکاندن ِ روح زندگی . باران می خواهم برای دلم. این کویر ِ تشنه از تو . آنچنان که غم بزداید از این چهر خسته و فاعلی شود برای روان کننده ی جریان زندگی. سیاهی آسمانت نبود ، کجا در تو گم می شدم ؟ چرخش از تو و نگاه از من ، من که بی دم ات ،خاکی بودم خشکیده بر جا.و تو که مطلقی حتی بی من.هر چه بیشتر دلبسته ی سواران این چرخ ِ فلک ات می شوم ، سخت تر دل می کنم . ولی بگو به من که می شود دل نبست ؟ حتی اندکی به اندازه ی سلامی کوتاه و اینکه حال شما ؟ اشکی برای از دست دادن و تکرار نوازش از تـو که آرام ، از منی و بازگشتت برای من ... دلبسته ی تو نبودم ، غم از دست دادن را کجا فریاد می زدم ؟ آرامشی دوباره از آسمان شب و رهایی ... تو که در منی و من غرق ِ مطلق سیاهی . برای من همین ، آسمان شب ات و دنیای مبهم رهایی ... نرگس- 5/11/87 پ.ن 1 : به دلیلی ، حذف شد !! پ.ن 2 : تا پای مرگ هم دست از اعتقاد به این جمله بر نمی دارم : هر کس روزنه ای است به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر به شدت اندوهناک شود ... پ.ن 3 : تیتراژ آغاز برنامه ی "این شب ها" را که می بینم ، با تمام وجود حس می کنم که کسی آن بالا هوای مرا دارد ... احتیاجی به دیدن چشمان ناتوان من نیست ... پ.ن 4 : این را فقط خدا بخواند :
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم بدان ! گردنه و گذرگاهی دشوار ، پیش رو داری که حال و روز سبکباران ، وقت عبور از آن ، بهتر از اوضاع مردم سنگین بار است . هر که کند و آهسته عبور می کند ، از آنکه شتابان رد می شود ، حال بدتری دارد. بعد از این گذرگاه ، ناگزیری یا در بهشت فرود آیی یا در جهنم. پس پیش از فرود ، قاصدی بفرست تا برایت ، جایی آماده کند ... ... روزی فکر می کردم فکرم که خسته باشد احتمالا نوشتنم نیاید ! فکرم را تکذیب می کنم صد در صد ! به راحتی آب خوردن می نویسم با فکری خسته تر از تیشه ی فرهاد ! فی الواقع ، من که نرگس باشم ، هم اینک در فاصله ی یک هفته ای بین دو امتحان ، عجیب کنجکاو این موجود دوپای زنده شده ام ! چقدر فکر و حرف دارد برای پراندن و چرت گفتن ! کسی داوطلب می شود تا مامورش کنم برای یافتن پنت هاوس بهشت ؟! خبر بدهید ، وقت اگر داشتم و گفته هایم را تکذیب نکردم ، زنبیلم را تحویل می دهم . یک گوشه ی دنج باشد لطفا که راحت بساط ارتقای PC یمان را پهن کنیم . فیبر نوری خورش هم خوب باشد . و دیگر ... آهان ! حوالی یمان هم تا فرسنگ ها ، "دل ساده" نباشد خواهشا ! امروز یادم دادند که چقدر راحت توی این دنیا دل ساده را لـــه می کنند ! راستی یک عدد داوطلب هم پیدا شود برای پیدا کردن یک عدد فرهاد ِ تیشه به دست که شدیدا این روزها نیازش داریم . انتخاب شیرین اش با خودتان . فقط محض اینکه بهانه ای داشته باشد برای دلش ، تا راحت تر روزمرگی هایمان را خورد کند و جلو برود . لعنتی مگر تمام می شود ؟! داوطلب بعدی را هم برای همدردی می خواهم ! راضی اگر می شوید ، جان ِ عزیزتان این لامپ های کم مصرف را خاموش کنید هر جا که بود . چنان حساسمان کرده به روشنایی که دیگر با هیچ نوری کنار نمی آییم جز خورشید آسمان خدا . چقدر امروز آدم بودن را یاد گرفتم !! فقط 4 روز دیگر وقت آزاد دارم به جمله ای فکر کنم که موقع خلقتم ، از خالقم شنیدم : تبارک الله احسن الخالقین ... امتحان های باقیمانده را کلا بی خیال ! عجب آفرینی گفت خدا به خودش و عجب افسوسی خوردند فرشتگانش ! عزیزان ِ داوطلب ، بهای پنت هاوس بهشت ، به ناچار گذراندن این دنیاست .من که باز نرگس باشم ، هیچ رقمه حاضر به تحویل بارهایتان ، سر آن پل ورودی نخواهم بود ! داوطلب آخری را می خواهم برای سبکبار کردنم !! هست آیا ؟ پ.ن 1 : الزاما کمتر دروغ بگو ، کمتر دور خودت بچرخ ، حداقل بگذار یک روز از گشتن دنیا به دور خودش بگذرد ، بعد گفته هایت را تکذیب کن . رسما حالم را به هم زدی از این همه آدمیت ! پ.ن 2 : شده خود را به آب و آتش بزنید ، شایسته ی آفرین ِ خـــــدا شوید ... پ.ن 3 : بهشت یا جهنم ؟! انتخاب با آدمیت ِ شماست !! پ.ن 4 : به قول یکی از استادهایم که هیچ زبانی جز هوش مصنوعی سرش نمی شود : "وظیفه ی خودت است " ! پس احتمالا فقط جناب ِ اعمال ِ محترم می توانند نائب الزیاره ی پنت هاوس بهشت شوند ! قاصدی از روح خودم ، از خودم ...
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم سنگینی بار انتظار بر پشت ما ، سنگینی یک سال و دوسال نیست، سنگینی یک قرن و دو قرن نیست ، حتی از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست. تاریخ انتظار و شکیبایی ما ، به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است بر می گردد... از ان زمان تا کنون ما به آب ِ حیات ِ انتظار زنده ایم ، انتظار ظهور منتقم خون حسین (ع) ... سید مهدی شجاعی
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم عاشورای امسال را نه از مصیبت فرزندان حسین (ع) می نویسم ، و نه از دنیای بعد از حسین (ع). از بیچارگی و آوارگی خودم می نویسم که به اندازه ی قرن ها ، عقب افتاده ام ... من هنوز اینجایم ، پشت خیمه ها . خیلی سال است که منتظرم . فانوسی برایم نمانده که از پشت تپه ها بالا بگیرم و در میان روشنی اش تو را بنگرم. خیلی وقت است بین تاریکی منتظرم. منتظر ِ اشاره ای ، سخنی ، خبری . مثل همان که برای زُهیر فرستادی : " آقایم حسین ، می خواهد تو را بیند زُهیر !" من منتظرم . مثل زُهیر ، همین گوشه و کنارها پنهان شده ام. تمام تنم غرق تردید است. صدایم نمی کنی ؟ عاشورا نزدیک است. به خیمه ات دعوت ام کن . من غرق پریشانی ام ... مولای من ، آقای من ، حسین جانم ، عاشورا نزدیک است . روحم زندانی این دنیاست ... فقط اشاره ای ، دعوت ام کنم . بگو که می خواهی مرا ببینی و آزادم کن . من منتظرم ... اینجا که من هستم، پشت همین خیمه ها ، عاشورا را برایم روایت می کنند. از داغ ِ علی ِ جوانت می گویند و از زمین افتادنت پشت سر علی . از ابوالفضل می خوانند و کمر شکسته ات . از داغ ِ یتیمی کودکان ات ، از طوفان گهواره ی خالی ِ علی اصغر. برایم می گویند که زینب (س) با چه حالی از تو دل برید. از این زمین سرتاسر بلا و از خشکی روح ِ آب ... من اینجا فقط می شنوم ، با آنکه فقط کمی از تو دورم ... پشت این خیمه ها ، نشسته ام تا صدایم کنی ، مرا بخوانی ، بخواهی که مرا بینی . جان ِ عالم ، حسین ام ؛ من چیزی بیشتر از این گریه ها می خواهم . چیزی فراتر از گوش دادن . چیزی مثل ِ تو ... سراسر تو ... دعوت ام کن مولا ، پشت خیمه ات نشسته ام . مثل زُهیر ، منتظر اشاره ای ! عاشورا نزدیک است و من دوباره "مکن ای صبح طلوع" می خوانم . غافل از اینکه سالهاست با تاریکی خو گرفته ام . نه بعد از تو برایم خورشید طلوع کرد و نه دوباره زمین روشن شد . سال هاست که میان ِ شام ِ غریبان تو آواره ام ... دلم هوای رفتن دارد . می خواهد راهش را با تــو یکی کند . حسرت ِ این خیمه ... تو که می دانی ، هر که پا به این خیمه بگذارد ، می شود یکی مثل زُهیر ، مثل حر ، مثل ... عاشورا وقتی برای موازی بودن نیست . من مثل زُهیر ، بادیه نشین ِ عصر غفلتم ... منتظر ِ اشاره ات ، بخوان مرا مولای من ، بخوان مرا حسین جانم ، بخوان مرا ... ... ... نرگس- 17/10/87 پ.ن : عاشورای امسال را ، دست به دعا برداریم برای طلب ِ قطره ای باران ! ما خیلی از آن کاروان عقب افتاده ایم... قطره ای اگر به روح ِ زخمی مان نخورد ، از تشنگی ِ غفلت خواهیم مُرد ... اِلهی عَظُمَ البَلاءُ ...
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم یادت هست ؟ "خبر ساده و کوتاه است ، آب را بسته اند ." همین ... خبر ساده و کوتاه بود ، امشب ، شب هفتم است و آب را حرام کرده اند بر عشق . تو می دانی همین خبر ساده و کوتاه ، چه بر سر دل ِ پدر آورد ؟ می دانی همین خبر ساده و کوتاه ، چه با غیرت عمو کرد ؟ می فهمی ای دل معنای "العطش" را ؟ تو آب را نمی فهمی ! تو کجا گریه های علی را شنیده ای ؟ تو کجا دهان خشک اکبر را چشیده ای ؟ تو کجا التماس مادر به سقا را دیده ای ؟ تو آب را می فهمی ؟ تو معنای خواهش التماس چشمها در برابر قطره ای آب ، آنهم برای کودکی را نمی دانی . تو نمی دانی ای دل ، چه کرد با دل عباس این خبر . آب را بسته اند . به همین سادگی . و اینجا کاروانیان ، دخیل بسته اند بر لبهای خشک صحرا . اینجا ، در همین زمین بلا ، دعا می خوانند برای رحم ِ آسمان ، برای دلسوزی باران ... تو آب را نمی فهمی ، تو نه تشنه مانده ای و نه علی اصغر داشته ای . تو نه دیده ای و نه حس کرده ای عجیب ترین صحنه را . آن لحظه که حسین (ع) نه پای رفتن داشت و نه پای برگشتن . تو کجا می دانی ای دل که عطش علی با دل ِ حسین (ع) چه کرد ؟ تو کجا طفلت را روی دست گرفته ای ؟ تو کجا از شرم ، نگاهت را از مشک دریغ کرده ای ؟ تو آب را نمی فهمی ای دل ... تو عطش را نمی فهمی ای دل ... تو فقط شنیده ای ، آنهم نه صدای العطش عشق را ، که صدای خروش آب را ... ای دل امشب آب را به عزاداری بنشین ، عم یجیب بخوان برای دل ِ باران ، امشب جای فرات باش و ببین که همین خبر ساده و کوتاه چه بر سر عشق آورد ... نرگس- 15/10/87
اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم خجل از روی تو اینبار با کوله باری از شرم آمده ام. چگونه با این همه حرمت بر باد رفته ، در محضرت ادعای " انتظار" کنم ؟ شک دارم این روزها که من منتظر آمدنت هستم یا کودکی که در بستر خونین اش برای همیشه می خوابد ؟ من حرف به حرف انتظار را هجی کنم یا مادری که داغ دلش خونین تر از سرخی خون است ؟ مولا جان خجالت زده ام از رویت ، از اینکه منتظر توام و شاهد فریاد غریب منتظرانت ... چرا نفرینمان نمی کنی ؟ برایمان عذاب بخواه ! ما کجا شیعه ی تو هستیم ؟ جمعه ها ، غروب هایمان فقط تکرار می شوند . نه سخنی از تو ، نه خبری از تو ، یادمان می رود تو را ... ! تو را که صاحب عصر مایی . به خودت قسم باد و باران برای عذابمان کم است ! دست هایت را بلند کن مولای من ، نابودی مان را بخواه ! بهتر که نباشیم تا آنکه زندگی کنیم با غیرت های یخ زده !! مولا جان دست هایمان کوتاه شده بس که بلند نکردیم و آمدنت را نخواستیم ... راه به جایی نداریم ، رو برمی گردانیم از این همه ظلم و عدالت معکوس ! زمین را می بینی ؟این آدمک های خفته را چه ؟ فریاد شادی ِ دلهای سنگی شان را می شنوی ؟یادت هست می گفتند اینجا همه خاکستری اند ؟ می دانی خیلی وقت است رنگ هایمان کم آوردند ؟! از خاکستری گذشتیم و به سیاهی مطلق رسیدیم ! خودمان سیاهی را دعوت کردیم . ما کجا شیعه ی تو هستیم ؟ چرا گوش هایمان اینهمه بغض خونین را نمی شنود ؟ چرا چشم هایمان دیگر برای خون نمی گرید ؟ نفرینمان کن مولا جان ! ما مسلمانیم ! ولی تو باور نکن !! شایسته تر از ما کسی برای عذاب نیست ... !! نرگس- 6/10/87 پ.ن 1 : برای کودک غزه ای ، که انسانیت ما را معنا می کند !! پ.ن 2 : این روزها چقدر بی معنا ، " یا لیتنا کنا معک " را تکرار می کنیم ! آی من های غافل سرزمین هوشیاری ، حسرت ای کاش های ما همین اکنون است ...
|
.: حـسـبـی الله :.![]()
،تــو مـرا مبعـوث مـی خــواهـــی
صفحه نخست
|