تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... هر کس روزنه ای ست به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

بدان !

گردنه و گذرگاهی دشوار ، پیش رو داری

که حال و روز سبکباران ، وقت عبور از آن ، بهتر از اوضاع مردم سنگین بار است .

هر که کند و آهسته عبور می کند ، از آنکه شتابان رد می شود ، حال بدتری دارد.

بعد از این گذرگاه ، ناگزیری یا در بهشت فرود آیی یا در جهنم.

پس پیش از فرود ، قاصدی بفرست تا برایت ، جایی آماده کند ...

 

 بخشی از وصیت نامه ی حضرت امیر (ع) به فرزندش امام حسن (ع)

 

...

 

روزی فکر می کردم فکرم که خسته باشد احتمالا نوشتنم نیاید ! فکرم را تکذیب می کنم صد در صد ! به راحتی آب خوردن می نویسم با فکری خسته تر از تیشه ی فرهاد ! فی الواقع ، من که نرگس باشم ، هم اینک در فاصله ی یک هفته ای بین دو امتحان ، عجیب کنجکاو این موجود دوپای زنده شده ام ! چقدر فکر و حرف دارد برای پراندن و چرت گفتن ! کسی داوطلب می شود تا مامورش کنم برای یافتن پنت هاوس بهشت ؟! خبر بدهید ، وقت اگر داشتم و گفته هایم را تکذیب نکردم ، زنبیلم را تحویل می دهم . یک گوشه ی دنج باشد لطفا که راحت بساط ارتقای PC یمان را پهن کنیم . فیبر نوری خورش هم خوب باشد . و دیگر ... آهان ! حوالی یمان هم تا فرسنگ ها ، "دل ساده" نباشد خواهشا ! امروز یادم دادند که چقدر راحت توی این دنیا دل ساده را لـــه می کنند ! راستی یک عدد داوطلب هم پیدا شود برای پیدا کردن یک عدد فرهاد ِ تیشه به دست که شدیدا این روزها نیازش داریم . انتخاب شیرین اش با خودتان . فقط محض اینکه بهانه ای داشته باشد برای دلش ، تا راحت تر روزمرگی هایمان را خورد کند و جلو برود . لعنتی مگر تمام می شود ؟! داوطلب بعدی را هم برای همدردی می خواهم ! راضی اگر می شوید ، جان ِ عزیزتان این لامپ های کم مصرف را خاموش کنید هر جا که بود . چنان حساسمان کرده به روشنایی که دیگر با هیچ نوری کنار نمی آییم جز خورشید آسمان خدا .

چقدر امروز آدم بودن را یاد گرفتم !! فقط 4 روز دیگر وقت آزاد دارم به جمله ای فکر کنم که موقع خلقتم ، از خالقم شنیدم : تبارک الله احسن الخالقین ... امتحان های باقیمانده را کلا بی خیال ! عجب آفرینی گفت خدا به خودش و عجب افسوسی خوردند فرشتگانش ! عزیزان ِ داوطلب ، بهای پنت هاوس بهشت ، به ناچار گذراندن این دنیاست .من که باز نرگس باشم ، هیچ رقمه حاضر به تحویل بارهایتان ، سر آن پل ورودی نخواهم بود ! داوطلب آخری را می خواهم برای سبکبار کردنم !! هست آیا ؟

 

بیچاره آدمیت ... 

 

پ.ن 1 : الزاما کمتر دروغ بگو ، کمتر دور خودت بچرخ ، حداقل بگذار یک روز از گشتن دنیا به دور خودش بگذرد ، بعد گفته هایت را تکذیب کن . رسما حالم را به هم زدی از این همه آدمیت !

 

پ.ن 2 : شده خود را به آب و آتش بزنید ، شایسته ی آفرین ِ خـــــدا شوید ...

 

پ.ن 3 : بهشت یا جهنم ؟! انتخاب با آدمیت ِ شماست !!

 

پ.ن 4 : به قول یکی از استادهایم که هیچ زبانی جز هوش مصنوعی سرش نمی شود : "وظیفه ی خودت است " ! پس احتمالا فقط جناب ِ اعمال ِ محترم می توانند نائب الزیاره ی پنت هاوس بهشت شوند ! قاصدی از روح خودم ، از خودم ...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت23:12توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

با امید آمدنش ...

جـمـعـه هـا طـبـع مـن احـسـاس تـغـزل دارد

نــاخــودآگــاه بــــه سـمـت تــو تـمـايــل دارد

بى تـو چنـديـست کـه در کـار زميـن حيـرانم

مـانـده ام، بـى تـو چـرا بـاغـچـه ام گل دارد ؟

شـايـد ايـن بـاغـچـه ده قـرن بـه استقبالت

فـرش گــسـتــرده و در دست گــلايل دارد

تا به کى يکسره يکريز نباشى شب و روز

مـاه مـخـفـى شـدنـش نـيـــز تـعـادل دارد

يـازده پـلـه زمـيــن رفت بـه سمـت ملـکوت

يـک قـدم مـانـده ، زميـن شـوق تـکـامل دارد

جمکـران نـقـطـه اميـد جـهـان شد کـه در آن

هـر چـه دل سمـت خــدا دست تـوسـل دارد

هـيـچ سنـگى نـشود سنـگ صبـورت، بـخدا

تـکيـه بــر کعـبـه بــزن، کـعـبـه تـحـمل دارد

 

شاعر : سید حمیدرضا برقعی

برگفته از وبلاگ : صبح امید

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت14:51توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

سنگینی بار انتظار بر پشت ما ، سنگینی یک سال و دوسال نیست، سنگینی یک قرن و دو قرن نیست ، حتی از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست. تاریخ انتظار و شکیبایی ما ، به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است بر می گردد... از ان زمان تا کنون ما به آب ِ حیات ِ انتظار زنده ایم ، انتظار ظهور منتقم خون حسین (ع) ...

 

سید مهدی شجاعی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت23:0توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

عاشورای امسال را نه از مصیبت فرزندان حسین (ع) می نویسم ، و نه از دنیای بعد از حسین (ع). از بیچارگی و آوارگی خودم می نویسم که به اندازه ی قرن ها ، عقب افتاده ام ...

 

 

من هنوز اینجایم ، پشت خیمه ها . خیلی سال است که منتظرم . فانوسی برایم نمانده که از پشت تپه ها بالا بگیرم و در میان روشنی اش تو را بنگرم. خیلی وقت است بین تاریکی منتظرم. منتظر ِ اشاره ای ، سخنی ، خبری . مثل همان که برای زُهیر فرستادی : " آقایم حسین ، می خواهد تو را بیند زُهیر !"

من منتظرم . مثل زُهیر ، همین گوشه و کنارها پنهان شده ام. تمام تنم غرق تردید است. صدایم نمی کنی ؟ عاشورا نزدیک است. به خیمه ات دعوت ام کن . من غرق پریشانی ام ... مولای من ، آقای من ، حسین جانم ، عاشورا نزدیک است . روحم زندانی این دنیاست ... فقط اشاره ای ، دعوت ام کنم . بگو که می خواهی مرا ببینی و آزادم کن . من منتظرم ...

اینجا که من هستم، پشت همین خیمه ها ، عاشورا را برایم روایت می کنند. از داغ ِ علی ِ جوانت می گویند و از زمین افتادنت پشت سر علی . از ابوالفضل می خوانند و کمر شکسته ات . از داغ ِ یتیمی کودکان ات ، از طوفان گهواره ی خالی ِ علی اصغر. برایم می گویند که زینب (س) با چه حالی از تو دل برید. از این زمین سرتاسر بلا و از خشکی روح ِ آب ...

من اینجا فقط می شنوم ، با آنکه فقط کمی از تو دورم ... پشت این خیمه ها ، نشسته ام تا صدایم کنی ، مرا بخوانی ، بخواهی که مرا بینی . جان ِ عالم ، حسین ام ؛ من چیزی بیشتر از این گریه ها می خواهم . چیزی فراتر از گوش دادن . چیزی مثل ِ تو ... سراسر تو ... دعوت ام کن مولا ، پشت خیمه ات نشسته ام . مثل زُهیر ، منتظر اشاره ای !

عاشورا نزدیک است و من دوباره "مکن ای صبح طلوع" می خوانم . غافل از اینکه سالهاست با تاریکی خو گرفته ام . نه بعد از تو برایم خورشید طلوع کرد و نه دوباره زمین روشن شد . سال هاست که میان ِ شام ِ غریبان تو آواره ام ...

دلم هوای رفتن دارد . می خواهد راهش را با تــو یکی کند . حسرت ِ این خیمه ... تو که می دانی ، هر که پا به این خیمه بگذارد ، می شود یکی مثل زُهیر ، مثل حر ، مثل ...

عاشورا وقتی برای موازی بودن نیست . من مثل زُهیر ، بادیه نشین ِ عصر غفلتم ... منتظر ِ اشاره ات ، بخوان مرا مولای من ، بخوان مرا حسین جانم ، بخوان مرا ... ... ...

 

 

نرگس- 17/10/87

 

 یا حسین ...

 

 

پ.ن : عاشورای امسال را ، دست به دعا برداریم برای طلب ِ قطره ای باران ! ما خیلی از آن کاروان عقب افتاده ایم... قطره ای اگر به روح ِ زخمی مان نخورد ، از تشنگی ِ غفلت خواهیم مُرد ...

 

اِلهی عَظُمَ البَلاءُ ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت20:32توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

یادت هست ؟ "خبر ساده و کوتاه است ، آب را بسته اند ." همین ... خبر ساده و کوتاه بود ، امشب ، شب هفتم است و آب را حرام کرده اند بر عشق . تو می دانی همین خبر ساده و کوتاه ، چه بر سر دل ِ پدر آورد ؟ می دانی همین خبر ساده و کوتاه ، چه با غیرت عمو کرد ؟ می فهمی ای دل معنای "العطش" را ؟

تو آب را نمی فهمی ! تو کجا گریه های علی را شنیده ای ؟ تو کجا دهان خشک اکبر را چشیده ای ؟ تو کجا التماس مادر به سقا را دیده ای ؟ تو آب را می فهمی ؟ تو معنای خواهش التماس چشمها در برابر قطره ای آب ، آنهم برای کودکی را نمی دانی . تو نمی دانی ای دل ، چه کرد با دل عباس این خبر . آب را بسته اند . به همین سادگی . و اینجا کاروانیان ، دخیل بسته اند بر لبهای خشک صحرا . اینجا ، در همین زمین بلا ، دعا می خوانند برای رحم ِ آسمان ، برای دلسوزی باران ...

تو آب را نمی فهمی ، تو نه تشنه مانده ای و نه علی اصغر داشته ای . تو نه دیده ای و نه حس کرده ای عجیب ترین صحنه را . آن لحظه که حسین (ع) نه پای رفتن داشت و نه پای برگشتن . تو کجا می دانی ای دل که عطش علی با دل ِ حسین (ع) چه کرد ؟ تو کجا طفلت را روی دست گرفته ای ؟ تو کجا از شرم ، نگاهت را از مشک دریغ کرده ای ؟ تو آب را نمی فهمی ای دل ... تو عطش را نمی فهمی ای دل ... تو فقط شنیده ای ، آنهم نه صدای العطش عشق را ، که صدای خروش آب را ...

ای دل امشب آب را به عزاداری بنشین ، عم یجیب بخوان برای دل ِ باران ، امشب جای فرات باش و ببین که همین خبر ساده و کوتاه چه بر سر عشق آورد ...

 

نرگس- 15/10/87

 

 به کدامین گناه کشته شدی ...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت11:45توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خجل از روی تو اینبار با کوله باری از شرم آمده ام. چگونه با این همه حرمت بر باد رفته ، در محضرت ادعای " انتظار" کنم ؟ شک دارم این روزها که من منتظر آمدنت هستم یا کودکی که در بستر خونین اش برای همیشه می خوابد ؟ من حرف به حرف انتظار را هجی کنم یا مادری که داغ دلش خونین تر از سرخی خون است ؟ مولا جان خجالت زده ام از رویت ، از اینکه منتظر توام و شاهد فریاد غریب منتظرانت ...

چرا نفرینمان نمی کنی ؟ برایمان عذاب بخواه ! ما کجا شیعه ی تو هستیم ؟ جمعه ها ، غروب هایمان فقط تکرار می شوند . نه سخنی از تو ، نه خبری از تو ، یادمان می رود تو را ... ! تو را که صاحب عصر مایی . به خودت قسم باد و باران برای عذابمان کم است ! دست هایت را بلند کن مولای من ، نابودی مان را بخواه ! بهتر که نباشیم تا آنکه زندگی کنیم با غیرت های یخ زده !!

مولا جان دست هایمان کوتاه شده بس که بلند نکردیم و آمدنت را نخواستیم ... راه به جایی نداریم ، رو برمی گردانیم از این همه ظلم و عدالت معکوس ! زمین را می بینی ؟این آدمک های خفته را چه ؟ فریاد شادی ِ دلهای سنگی شان را می شنوی ؟یادت هست می گفتند اینجا همه خاکستری اند ؟ می دانی خیلی وقت است رنگ هایمان کم آوردند ؟! از خاکستری گذشتیم و به سیاهی مطلق رسیدیم ! خودمان سیاهی را دعوت کردیم . ما کجا شیعه ی تو هستیم ؟ چرا گوش هایمان اینهمه بغض خونین را نمی شنود ؟ چرا چشم هایمان دیگر برای خون نمی گرید ؟

نفرینمان کن مولا جان ! ما مسلمانیم ! ولی تو باور نکن !! شایسته تر از ما کسی برای عذاب نیست ... !!

 

نرگس- 6/10/87

 

 

تو کجایی مولا ؟ 

 

 

پ.ن 1 : برای کودک غزه ای ، که انسانیت ما را معنا می کند !!

پ.ن 2 : این روزها چقدر بی معنا ، " یا لیتنا کنا معک " را تکرار می کنیم ! آی من های غافل سرزمین هوشیاری ، حسرت ای کاش های ما همین اکنون است ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت22:58توسط نرگس | |

 

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

حسین تنها یک نام نیست. اینجا که بنشینی ، پشت همین قاب چند صد ساله ی تاریخ ، برایت خواهند گفت که حسین تنها یک نام نیست . حسین واژه نامه که نه ، دریای هر چه کلمه و مفهوم است . و محرم ، تجلی مفهوم این لغات در سایه ی مظلومیت حسین (ع) است .

پرچم های سیاه را در آورید ، این دیوارهای ایستاده بر جا را سیاه پوش کنید ، دلتان را از عشق حسین (ع) سیراب کنید و جام سوز و دلدادگی سر کشید که محرم رسید ...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:56توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بر نسیم کدامین شب سپید رفته ای از این دیار ؟ باز برمی گردی ؟ می خواهم بخوانمت ...

تو را که فروغ کوچه ی مهتاب بودی و هجرت کرده ای از این ظلمات فراموشی. تو را که رفته ای و بر تک تک قدم هایت امید را جا گذاشته ای ، که بی اغراق در حسرت دیدارت مانده ایم ... ادرکنی مولا ...

گفته ای برای آمدنت دعا کنم . دعا می کنم ، دعا می کنم باز آیی به سوی این اقلیم رفته از یاد ، چنان شتابان که مرگ رنگ را از خاطره ها برچینی . العجل مولا ...

دعا می کنم برای زمین و زمان ، باز آ ... باز آ ای صاحب عصر غفلت زدگان . باز آ ... به این خلوت سرد و یخ زده ی جهانیان باز آ ... باز آ و به نظاره نشین که هنوز سوسو می زنند ستارگان امید بر قنوت دستان دلدادگانت . نرگس ها همچنان منتظرند و دل ها بی قرارند در این وانفسای خاموشی. باز آ و دوباره مهمان روشنی آدینه و فروغ مهتاب روزگارمان شو . ادرکنی مولا...

رفته ای ، باز برمی گردی ... بی شک آن روز سحر را مهمان شب های تاریکمان خواهیم کرد ...

 

نرگس- 24/8/87 (برگرفته از دعای فرج)

ادرکنی یا مولا ... 

 پ.ن : 40 امین صد جمکران دل ، برای آنان که 40 راه رفته اند ، 40 عهد بسته اند و 40 بار نامش را دخیل دلهایشان کرده اند ...

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت16:28توسط نرگس | |