تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... هر کس روزنه ای ست به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


امروز هم از صبح منتظرت بودم .خانه ی دلم را آب و جارو کرده بودم برای تو. چشمهایم از پگاه یکسره به در بود . گوشهایم را سپرده بودم به سمت هر صدایی که می توانست نشانی از تو را به همراه داشته باشد. می دانم قابل نیستم ، اما خیلی دلم می خواهد ببینمت !
جمعه ها ، همه ی جمعه ها ، دیدگانم را به سمت آمدن تو می دوزم ! دلم نیز پیوسته سرک می کشد تا ببیند تو ، چه هنگام می آیی ؟. گوشهای من صادقانه عاشق صدای تو هستند. نه من تنها که همگان انتظار دیدن روی تو را دارند . همه دوستت دارند . همه عاشق تو هستند . دنیا بی تو فاقد گل و عطر معناست .

ای پسر فاطمه ! مهدی جان ! ما را دریاب ...

سبز مثل آدینه – جواد نعیمی

او خواهد آمد ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت20:41توسط نرگس | |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تو که مرا خوب می شناسی! دلتنگی که به سراغم می آید، بهانه گیر می شوم. حالا هم غرق بهانه ام ! می دانی برای چه ؟
پاییز را با تمام دلتنگی هایش پشت قاب پنجره ای گذاشته ام که دلش باران می خواهد . مانده ام اگر این پنجره خیس نشود ، خیسی چشمانم را چطور دروغ بگویم ؟! می خواهم صفحه به صفحه ی این پاییز را ،نخوانده ، عبور کنم. راه شوم برای گذر لبخندهای تو . می خواهم پا به پایت ، طول این خاطرات فراموش نشدنی را طی کنم. برسم به آنجا که انتهایش خیال توست ... دلم غرق بهانه است . بهانه ای برای با تو بودن ، برای با تو رفتن ... می دانی این بهانه ها برای چیست ؟... ایستاده ام میان این برگریزان مبهم و خلاء زمان را با تمام وجود حس می کنم . نه زودتر می رود تا تمام شود ، نه آرام حرکت می کند تا عقب رود ! انگار میان گذشته و آینده ، مانده که برود یا برگردد ... این روزها زندگی من هم در پی خلا زمان می دود . در پی مفهوم کلماتی که گاه ، هیچ نفهمیدمشان . شاید زمانی برای جبران لازم است ... شاید این بهانه ها ...
بگذریم ... دلم برایت تنگ شده است ، شدید ... غرق بهانه ام . حالا می دانی برای چه ! مگر نه ؟! دلتنگ توام ... دوای این بهانه های من هم دست توست ... بگذار به بهانه ی بهانه های دلم هم که شده ، لحظه ای میزبان صدای قدم هایت باشم در این عبور عاشقانه ی پاییزی ...

نرگس- 16/7/87

با من قدم بزن ...

پ.ن : گاهی بـــــــی آنکه بــروی ، رسـیــــده ای !!

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:35توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

باز هم گذشت. مثل همیشه آرام و دلگیر. هنوز هم مثل باد عبور می کنند این آدینه های سبز ، بی آنکه حتی خبری از آمدنت بیاورند... آدینه ها غروب که می شود تمام وجودم را به باد می سپارم ، شاید نسیمی از عطر آمدنت، در برم قامت ببندد. اما هر بار دلگیر تر از بار قبل ، دلتنگی را ضمیمه ی این دل خسته می کنم ... این بار هم نشد. نشد که سنگ فرش های این خیابان طلسم شده ، خاک مقدمت را سرمه ی چشم کنند. کی می رسد موعد آن قرار سبز که عمری ست به این دل منتظر وعده دادی اش ؟ کدامین لحظه ؟ کدامین دم رویای خوب آمدنت را در چشمانمان قاب خواهیم گرفت؟ کی می شود که لحظه ی تکرار نشدنی ظهورت را در این عصر مبهم غیبت، جاودانه کنیم ؟ بدون تو چه شتابی گرفته اند این روزها ! این سبقت ایام فقط به بهانه ی یافتن توست . بدون تو این گردش ایام به چه کار ؟

مولای هر چه خوب ... تو خواهی آمد و من با هزار روزنه ی امید ، چشم به سبقت این آدینه ها دوخته ام ...

نرگس- 11/5/87

 یا مهدی ادرکنی ...

پ.ن : از آخرین باری که صد جمکران دل رو پست زدم ، چند ماهی می گذره ...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت19:0توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

* همان کسی که زمین را برای شما چون گهواره ای قرار داد تا در آن رشد کنید و در آن برای شما راه هایی پدید آورد تا با پیمودن آنها به مقصد خود راه یابید . زخرف/10  *

توی این دنیا هر روز و هر لحظه اتفاقاتی می افته که شاید کوچک به نظر بیاد اما خودشون باعث به وجود اومدن اتفاقات و یا تفکرات بزرگ تری می شن. گاهی اوقات یه اتفاق کوچیک باعث می شه که از بعضی از دل مشغولی هات دل بکنی !! باعث می شن چند روزی از بعضی چیزا دور بشی و حتی بعضی چیزا مثل تایپ کردن یادت بره !

یه قبض پرداخت نشده می شه یه اتفاق کوچیک . مثه یه سیب ! شما فکر می کنید اگه نیوتن هوس سایه به سرش نمی زد و زیر درخت نمی رفت، اون سیب از بالای اون درخت می افتاد ؟ یا اگه پزشک معالج مادر ادیسون به خاطر نبود نور کافی دست از عمل نمی کشید ، برق اختراع می شد ؟

می بینی ! هر اتفاقی که می افته جایگاه تولد اتفاق بعدی می شه ! همه چیز بهم مربوطه . همه چیز و همه کس دست به دست هم می دن تا تو رو برسونن به مقصد ! بزار بهتر بگم، همه چیز اتفاق می افته تا تو رو وادار کنه که به اون اتفاق بزرگ فکر کنی. به منشا و به وجود آوردنده ی اون اتفاق بزرگ. اونم یه تفکر بزرگ ! چیه ؟ بی ربطه ؟ یا شاید شما هم مثه یکی از دوست های من فکر می کنید این روزها بی نظم حرف می زنم ؟! خب آره، چند وقتی می شه که ذهنم پره از افکار و کلمات ننوشته و نخونده ! گاهی اونقدر حرف و حرف و فکر از ذهنم می گذره که احساس می کنم افتادم روی یه خط و دارم دنبال کلمات می دوم ! شاید این روزا به قول دوستم بی نظم حرف می زنم ، این که این چه ربطی به اون داره ! اما من یکی از طرفداران آتیشیه نظریه ی بی نظمی ام ! اینکه " توی هر بی نظمی، یه نظمی وجود داره " ! اصلا مگه دنیای ما و خود ما یه نظام واحد نیستیم ؟ یه مجموعه ی منظم ؟ یکمی فکر کن ! چطور ممکنه توی یه نظام منظم، بی نظمی اتفاق بیوفته ؟ همه چی بهم مربوطه حتی اگه توی بدترین حالت بی نظمی قرار داشته باشه !

یه سیستم ، یه سیم اتصال و یه قبض تلفن ! یه اتفاق خیلی کوچیکه . برای من یه اتفاق کوچیک بود که وادارم کرد به یه اتفاق خیلی بزرگتر فکر کنم . اونم توی ای روزها و شب هایی که تمام اتفاقات این نظام واحد نوشته می شد !

به اینکه گاهی لازمه از خیلی چیزا دست بکشی. توقف کنی و یکمی به ذهنت بها بدی . به این فکر کنی که گاهی اوقات برای پیدا کردن خودت و زندگی ات، تنهایی برات از نون شب هم واجب تره ! به اینکه کی هستی و چیکار می کنی ؟ اصلا چرا تو هستی ؟ چرا تو داری نفس می کشی ؟ کی می خواد تو باشی ؟ کی خواسته تو نفس بکشی ؟چرا تو وجود داری ؟ اصلا تو باید برای ادامه ی راه چیکار کنی ؟ اینا شعار نیست . حرف های تکراری هم نیست . تکرار اونه که هر بار اتفاق بیوفته و هیچ تاثیر جدیدی نداشته باشه . این پرسش ها برای من یکی حداقل، تکرار نیست .فکر نکنید دچار بحرات هویت شدم ها ! نه عزیز من ! از سن من گذشت و رد شد . فقط یه اتفاق کوچیک بهم نشون داد که چطور روی علایقم پا بزارم. از جمع دور بشم و کاری رو انجام بدم که ازم خواسته شده . تفکر ... من نه اندیشمندم ، نه متفکر نه جامعه شناس نه فیلسوف و نه دارای عقل کل ! من یه انسانم . یکی که قبل از هر شان و منزلت اجتماعی که داشته باشه ، موجودیه که عقل داره . هر چند به قول یکی از دوستام همین عقل تو هم ما رو بیچاره کرده !

اصلا همون منشا اتفاق بزرگ بهم عقل داده . عقل داده و ازم خواسته که باهاش تفکر کنم . به هر پدیده و اتفاق منظم و نامنظمی که توی هستی وجود داره . اصلا به خاطر اینه که شدم اشرف مخلوقات . من قدرت تفکر دارم . می بینم ، می شنوم ، حس می کنم و فکر می کنم ... این تمام اون چیزیه که باید به خاطر خودم و رضای خالقم انجام بدم .

بگذریم... زیاد درگیر این بی نظمی افکار من نشید ! می تونید فقط بشید یکی از دلایل نظریه ی بی نظمی و اونوقت فکر کنی ... بعد می فهمید که بین همه چیز ارتباط و نظم وجود داره . حتی بین یه سیستم ، یه سیم اتصال ، یه قبض تلفن و یه خدا که همین نزدیکی ست ...

 

پ.ن 1 : چقدر دلتنگی کردیم برای رمضان ، فارغ از اینکه رمضان آمد و درخشید و لبخند زد و باز هم به اندازه ی 365 روز از ما دور افتاد ...

پ.ن 2 : طاعات و عبادات قبول ، عیدتون مبارک. بهشت نصیب تون با طعم خالص آناناس ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت8:50توسط نرگس | |