تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... هر کس روزنه ای ست به سوی خداوند ، اگر اندوهناک شود. اگر به شدت اندوهناک شود

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 ای مهربان ترین مهربانان ...

 

باز هم سحر و عالمی رو به سکوت ...

سجاده ی احساس را رو به قبله ی عشق تو پهن کرده ام. 

آمده ام تا تپش ستاره ها را به تماشا بنشینم.

پنجره ی ایمان را رو به کهکشان مهربانی ات می گشایم.

ستاره بارانی ست اینجا ...

دل گرفته ی آسمان هم پنهان نمی کند روشنایی این همه ستاره را ...

صدایت می زنم . یا ارحـــم الـراحــمــیــن ...

می دانم که می شنوی ... می شنوی ای که جز تو شنوایی نیست .

شکرت را چگونه به جا آورم ، ای که جز تو لایق شکرگزاری نیست .

می دانم که حد و مقدار در آسمان لطف تو بی معنی ست ...

تو را با چه بخوانم تا تمنای دل بی قرارم شود ؟

یا ارحم الراحمین . ای مهربان ترین مهربانان ...

حمد و تسبیح ات را چگونه به زبان آورم که پاسخ مهربانی ات شود ؟

 

آری سحر است ...

باز هم سحر است و آسمانی راز آلود ...

چیست این راز سحرگاهی که قرار از عاشق می گیرد ؟

چیست این همه اشتیاق که سر ارادت به آستانت فرود می آورم؟

یگانه معبودم !

چه کرده ای با دل این عاشق که رقص واژه ها را میان سپیدی آسمان شب به تماشا می نشیند؟

چه رازی ست میان زمزمه ی مناجات و این ضیافت سراسر نور ؟

صدایت می زنم ... یا ارحم الراحمین ...

می دانم که می شنوی ای که بهترین شنونده ای .

می دانم که بی پاسخم نمی گذاری ای که مهربان ترین مهربانی .

 

دریای اشتیاق مرا پایانی نیست ...

غریـق لحظـه های التهاب ام بـاش ، ای که بی تــو مرا اشتیاقی نیست ...

 

 

نرگس- 18/6/87

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:15توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

به نام خدایی که بزرگتر و نزدیکتر از تصور من است ...

به یاد بیاور . با توام ای من ! به یاد بیاور آن زمان را که از روح خودش در تو دمید و به وجودت آورد. واژه واژه آموخت و به نام خودش راهت انداخت. همین نزدیکی ها بود. خیلی نزدیکتر از تصور تو. تو را انتخاب کرد، تو را برگزید، تو را زندگی بخشید. توکل را آموخت و قلبت را به هر چه صفت خوب ، آراست . به یاد بیاور . ای من ِ غافل ! تمام لحظه های غفلتت را، فراموشی دنیایی ات را، لحظه های ناسپاسی ات را. او تو را مبعوث می خواست ، برانگیخته از شنیدن خبر، و تو می گریختی از هر چه که تو را به یاد او می انداخت. همین نزدیکی ها بود. صبوری کرد و باز تو را خواند. و تو در قعر سیاه ترین لذت های دنیایی ات ، فراموشی را جرعه جرعه می نوشیدی. کجا بود آن فرستاده ؟ آن پیامبر ؟ او تو را مبعوث می خواست ، رسول اقلیم کوچک خودت. و تو کجا بودی ؟ سرگرم هر چه فانی ! باز تو را برگزید، انتخابت کرد. پیامبری را چگونه آموختی ؟ به کدامین مقصد و غایت رسیدی که واژه ی "فرستاده" را معنا کردی ؟ نمی دانم ! نمی دانی ! اما تو فرستاده شدی . تو پیامبر شدی . یک رسول ، The Messenger ! مگر نه این است که می گویند هر گاه کلامش را خواندی ، خودت را مورد خطاب قرار بده ؟! مگر نه این است که هر من ، ما می سازد ؟! امتی ! ملتی ! این من ِ تنها را چه کس پیامبر باشد ؟ خودت ! به یاد بیاور خودت را ...

من یک پیامبرم ، یک رسول ، یک فرستاده . رسالتم نشان دادن راه راست است. نه به امتی ، نه به ملتی ، نه به عده ای که به خودم ! به خود ِ تک ِ تنهای ِ من ... برگزیده شده ام تا خودم را پیامبری کنم. محدوده ی تنگ وجودم را. همین اقلیم کوچک خود بودن را. رسالتم را میان آگاهی آب پیدا کردم. روی قانون گیاه. با همین خدایی که پای این کاج بلند است. همین نزدیکی ... پیامبری را آموخت و مرا مبعوث خواست. همین من ِ غافل را ... به یاد بیاور خودت را، وظیفه ات را ، رسالتت را . آن زمان که عهد و پیمان بستیم. تو یک پیامبری ! یک فرستاده. کجای اقلیم وجودت نوای " لا اله الا هو " را سر می دهی ؟! به یاد آوردی ؟ عهد و پیمان را ؟ اینکه جز به راه راست قدم نگذاری... آماده باش ! از همین حالا، همین لحظه . برای تکمیل رسالتت ، پیامبری را عاشقانه بیاموز ...

 

پ.ن 1 : تو مرا مبعوث می خواهی ، برانگیخته، رسول اقلیم کوچک خودم. کمکم کن تا مبعوث بمانم و محدوده ی کوچک خودم را پیامبری کنم.

 پ.ن 2 : برای ادامه ی کار ، به این همه تغییر نیاز داشتم. لطفا از تعجبتان کم کنید و با وضعیت موجود کنار بیایید !

پ.ن 3 : از این پس با نور آسمان ها و زمین، مقصد نهایی تان را پای این کاج بلند پیدا کنید .

پ.ن 4 : پیامبری را بیاموز. رسالتت را خالصانه تکرار کن و اقلیم کوچک خودت را غرق خدایی کن که همین نزدیکی ست ...

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت1:33توسط نرگس | |